"Daily Conversations"

در مکالمات روزمره همیشه به این نتیجه می رسیم "ما" خوبیم، "اونها" بدند، و این مملکت جای موندن نیست!

این ما و اونها ربطی به اوضاع صیاسی-اجتماعی نداره.

"Simple Happiness"

امروز به خاطر یک کتاب، به مدت دو ساعت شاد بودم. اگر می دونستم بهای (احساس) خوشبختی اینقدر ناچیزه زودتر دست به کار می شدم!

 

P.S: اسم کتاب 101 Ameican English Proverbs است! مهم مطالب کتاب نیست، اون حس خریدن و داشتن و احساس مفید بودن و از این حرفاست!

"Stars"

در مورد سه پست قبل یک اشتباه رخ داد، این آهنگ دهه ۹۰، بسیار رمانتیک و در سطح خود بسیار دلچسبه!

Simply Red- Stars

 

"Fear Of The End"

از این می ترسم که یه چیزی تموم شه. درسم، پروژه ام، ارتباط ام با دوستام و همه چیزهایی که خوبن  اما بعضی اوقات اعصاب خردکن هم می شند. اما همیشه این دغدغه هست که یه روزی تموم شن.

پروژه مو از ترس اینکه تموم نشه لفتش می دم، همش از فردای اون روزی می ترسم که تموم بشه.

راستش هیچ چیز اونقدرها هم سخت نیست! تنها ترسی که وجود داره ترس تموم کردنه. حتی اگر قشنگترین چیزها هم تموم شدن، می بینیم که روزی به افتخار اونها لیوانها رو به هم کوبیدم، جشن گرفتیم و با صدای بلند و زشتمون زدیم زیر آواز.

-گرفتن مدرکمو تقریبا یک سال عقب انداختم تا پس پریروز رفتم و گرفتم، یه آب پرتقالم پشتش خوردم. چیزی برای ترسیدن نداشت.

-و تموم کردن تمام رابطه های کاکتوس وار –هر وقت بخواهی بغلشون کنی، خار دارند!- اولش خیلی سخته، ولی بعدش اون احساس رهایی ش توصیف ناپذیره!

"Dress Of Life"

پیراهن دکولته کاملی با گل­های قرمز بسیار درشتی پوشیده بود. آن­چنان صدای آوازش در صحنه طنین­انداز بود که گویی گل­های قرمز روی پیراهنش به پرواز در می­آیند و با حالت دورانی چشمهای تو را محصور می کنند. صدا آنقدر زندگی بخش بود که به پیراهن و پوست رنگین­اش جانی جاودانی می بخشید که هزار بار آرزو می کردی داخل اون لباس می­بودی!

"The Day The Music Dies"

این روزها اونقدر خوشبختم که می تونم بشینم و مجموعه آهنگمو مرور کنم، روزی صد بار؛ خوشبختیم زمانی ذائل می شه که اون وسط یک آهنگ عاشقانه ی دهه هفتاد می آد- نه آهنگهای عاشقانه امروزی هیچ وقت عاشقانه خالص نیستند-  توی کل طول اون قطعه نه تنها دچار عذاب روحی می شم، پلکهامم بالا پایین می پره و صدای کشیدن ناخنهام روی میز این وضعیت رو رقت انگیزتر می کنه. غبطه می خورم به حال تمام اون کسانی که با لذت تمام این آهنگها را مصرف می کنند و از بی عدالتی نسبت به خودم شاکی ام. نه نمی خوام وارد این ورطه بشم، اما با بودن توی دنیایی که بهش تعلق نداری، هزار با آرزو می کنی که کاش با تیپا بیرونت کنند.

سالهاست یاد گرفتم تنها توی این فرصتها دوست داشته باشم –دوست داشته شدن یک بحث دیگست- و این دوست داشتن گاهی اوقات اونقدر کسل کننده می شه که حاضری وجودتو از تو کل دنیا محو کنی. دوست داشتنی که هیچ خطری برای مالکینش نداره و دوست داشتنی که البته بعضی اوقات مثل بستنی دلچسبه. اما فقط برای ده دقیقه!

هنوز برای سوالم جوابی پیدا نکردم که اینها آشغند یا ادای عاشقیت را در می آرند. چون اگه جواب گزینه دوم باشه، خب نفس راحتی می کشم و به دوست داشتنی که به رسوباتش گرفتار شدم ادامه می دم. اما نه با قلبی مطمئن! پیری خودمو تصور می کنم، کاملا تنها، کتابی در دستم و شاید چون تا اون موقع شنواییم ضعیف شده باشه، بی خیال هدفون می شم –به هر حال باید آهنگها رو با کیفیت شنوایی خوبی گوش کرد!- و در دنیایی بی فکر شناورم. دنیایی که فارغم از دنیایی که جوونهای امروزی به اون مشغولند. حداقل شاید اون موقع اونقدر پیر باشم که نتونم پاشم برقصم، اما خب، بشکن که می تونم بزنم!

"You Must Kidding With me, My Friend"

داشتن یک دلیلی که همه آدمها با هم یک روز خاص رو برن بیرون، بسیار جالبه و مهیج!

یک تیکه چمنی که دیروز به چشم نمی اومد، امروز سرش دعوا بود.

جالب تر از همه اینه که بشینی توی خونه و تمام دوستات به طرز عجیبی غیب شده باشن و تمامی راههای تماس مسدود!

"Norooze Meymoon"

دقت کنید هیچ کدوم از مجریها هفت تا سین را نمی تونن کامل بگن : سمنو ،سرکه و سیب و ... دیگه سیب و ... خلاصه در کنار خانواده ...

نکته دیگر در مورد سریالهاست، همه گویی می خواهتد برند خاسِگاری! خلاصه خفه نمودند ما را با این سنت پسندیده!

"Real Conversation"

   تو هم که می دونی یه دفعه شخصیت شاعر مسلکم گل می کنه و

-هه هه، جالب بود، شاعر مسلک! ]از ته دل می خندم، احساس می کنم دو تا ابروی اخمو از پشت تلفن بهم خیره شدن.[ 

-وااا مگه تو نمی دونی من شعر هم می گم؟ همون یه دونه شعری که واسه اون مرتیکه نوشته بودم رو نخوندی؟

 

"... Life's"

وقتی تنها تو خیابون راه می رم، چیزهای خیلی زیادی برای تقسیم کردن دارم.
دستامو می ذارم تو جیبم و وقتی از کنار پیرزن و پیرمردی که دست تو دست هم دارن ، رد می شم، لبخند می زنم و می گم: «خانم و آقای خیلی خیلی محترم ، قلبم واسه شما.» و یکدفعه لبخند عظیمی از ته دل می زنم که به حسن نیتم پی
می برن.
به گدای بی دست گوشه ی میدون دستامو می بخشم. و به بچه ای که با مادر مستاصل اش گوشه خیابون ایستاده شال گردن صورتی مو!
اون قدر می بخشم و می بخشم که وقتی می رسم خونه چیزی برای داخل شدم ندارم!
جز اون احساس خیلی عالی که تا مغز استخونم رفته و نمی تونم با هیچ کس تقسیم کنم .

"Wish They were Eternal"

هر وقت قطعه ای، نوشته ای یا احیانا شاهکاری از نویسنده مورد علاقه ات می خونی، آرزو می کنی کاش قدری طولانی تر بود یا شاید قبل از مرگش اثرهای بیشتری خلق کرده بود، دریغ از اینکه بدونی شاید عمری لازم بوده تا همین یک اثر خلق بشه. برای اون نویسنده چندین سال متوالی لازم بوده تا به این نگرش و سبک برسه. حنما باید این زمان سپری بشه تا اون اثر خلق بشه، این قانون انکار ناپذیریه!

با این وجود هر وقت که کتابی رو تموم می کنم آرزو می کنم اون آدم های دوست داشتنی، فقط چند سال بیشتر در اختیار داشتند تا بخورند و بخوابند و دور دنیا بگردند تا یک کتاب نازنین دیگه به دستمون برسونند!



داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.
نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

"Woman With Glasses"

هميشه وقتي وارد مغازه­ش مي­شدي پشت كوهي از كتاب گم بود. عينك­اش رو تا نوك نوك بينيش پايين آورده بود (چند دفعه به محض ديدن اون آرزو كردم كه اي كاش عينكي بودم!). كافي بود دهنتو باز كني و اسم نويسنده از دهنت باز نشده، روي نردبون كتابخونه مي ديديش، هزار تا كتاب با خودش پايين مي­آورد. ديشب ساعت از ده هم گذشته بود، از رستوران برمي­گشتم ديدم هنوز درمغازه­ش بازه بدون اينكه كركره­اش تا نيمه بسته باشه.

بله بعضي­ها زندگي مي­كنند، بعضي­ها عشق! عشق آقاجون!

"My Last Surreal Holiday"

عيد پارسال به يك تور خيلي خيلي بزرگ داشتيم كه ماهي­هاي پرنده­اي كه از تنگ بيرون اومدند رو به جاشون برگردونيم. آقا مي­گفت بايد از سال ديگه تنگ­هاي قفل­دار به بازار بيارن. سبزه­ها به جاي اينكه رو به سقف پرواز كنند، سوراخ­هايي در زمين ايجاد كرده بودند كه مثل مار توش فرو مي­رفتند، آخر عيد با قيچي باغبوني به جونشون افتاديم و سوراخ­هايي كه ايجاد كرده بودند با جسدشون پر كرديم. ماشين­مون تمام عيد رو دور يك ميدون مي­چرخيد، هر چي بالا اومديم و پايين رفتيم تا فقط يه دور تا خونه خانوم­جون بهمون سواري بده، قبول نكرد. حاج آقا عيدي برام دندون گراز گرفته بود، مي­گفت شانس مي آره، مدتها با نخ دندون به گردنم بسته بودمش كه يه روز صبح كه از خواب پاشدم ديدم ناپديد شده، شخصي كه به شانس نياز مبرم داشت شبونه دزديده بودتش. 

ميگفت غروب خورشيد توي روزهاي عيد حرفهايي تازه­اي داره، دو روز كنارش نشستم و ديدم بهم دروغ مي­گه. اما روز سوم و چهارمم نشستم. حتي الان كه فكر مي­كنم تا سيزده هم نشستم. به روش نياوردم، هر وقت كه برمي­گشت كه نگام كنه، لبخند به اين پهني مي­زدم كه يعني :«آره، راست مي­گفتي­ها!»

"He is and was In Heaven "

مرگ خالق هولدن کافیلد.

"The Game"

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.

و چون تن‌ها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، ا‌هالی شهر هر روز به صحرا‌های اطراف شهر می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.

و چون قوانین ممنوعیت نه یک بکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت ندشات و ا‌هالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.

سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز منموع باشد و جارچی‌‌ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دل‌شان می‌خواهد بکنند.

جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع ا‌هالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند :«آ‌های مردم! آ‌های ...! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»

مردم که دور جارچی‌‌ها جمع شده بودند، بعد از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک ‌شان را از سر گرفتندو

جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»

ا‌هالی جواب دادند : «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»

جارچی‌ها کار‌های جالب و مفید متعددی را به یاد‌شان آوردند که آن‌ها قبلا انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.

ولی ا‌هالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولک ‌شان ادامه دادند؛ بدون لحظه ای درنگ.

جارچی‌ها که دیدند تلاش‌شان بی نتیجه است، رفتند که به امرا اطلاع دهند.

امرا گفتند : «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»

آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی درنگ برگشتند و بازی الک دولک از سر گرفتند.

 

-ایتالو کالوینو