"Cry Me A River"

همه چی برام درد آور بود.

داشت همه ی وسایلاشو جمع می کرد. حتی به چند تا دونه سیگارم رحم نکرد. حتی به چند تا تکه کاغذ پاره که توش شماره نوشته بود. شماره ی بد خط بدون اسم . و من ... نظاره گر بودم ،دست به سینه ، سر به زیر و غمگین. ای کاش برای همیشه می رفت.

 می دونستم دوباره بر می گرده و همه ی اون آشغال ها را با خودش می آره. همیشه وقتی می خواست بره ناراحت بودم. حتی اشک هامو نگه می داشتم.

 و بیرون از پنجره ،همه چی غمگین تر از اون چیزی که بودند به نظر می رسیدند. ماشین ها آروم تر حرکت می کردند و هیچ عابری نبود ... همیشه این موقع ها آسمون گرفته بود. حتی اون کتابی هم که گفته بودم بخونه با خودش برد. فکر کردم خودش می دونه که دوباره بر می گرده. معلوم نیست کی. مهم اینه که برگرده. و من همین طور دست به سینه منتظرش می مونم تا برگرده.

اتاق از اشغال ها خالی شد و اون داشت همه ی اون آشغال ها رو با خودش می برد. نصف شون ازش آویزون بودن و نصف بقیه اش اینقدر مزخرف و کثیف بودند که نمی شد حدس زد چی ان. تقریبا همه چی جمع شده بود.

مستقیم نگاش کردم. نگام نکرد. شاید می دونست دارم نگاش می کنم و اهمیت نداد. می خواستم یه چیزی بگم ولی نمی دونستم چی. جمله ی محبت آمیز یا معترضانه. موهامو گذاشتم پشت گوشم. راستش می خواستم بهتر ببینمش.

عکس مونم برد. عکس منو و خودشو که چسبونده بود به دیوار. شلخته ،مثل بقیه ی چیزاش. مکس کرد و برای چند ثانیه ای بهش نگاه کرد.

هیچی نگفتم. می تونستم خیلی چیزا بگم.

به طرف در رفت. صدای ترسناک لولای خشک در بلند شد ،ولی برگشت ...

 

بالاخره نگام کرد ،نگاه سرد ... «راستی یادم رفت یه چیزی بهت بگم. چهارشنبه این هفته ازدواج می کنم ... اگه خواستی بیا...»

 

و در با آروم ترین صدای ممکن بسته شد.

"Nothing 2 Say"

برین خدای خودتونو اصلاح کنین.