"...Sleepless, Lies, Sleepless, Lies"

در لیوان چایی ام شناورم و با هر هم زدنی خودم رو گم میکنم. به خاطر تمام حماقتهایی که وقتی متوجه­شان شدم، زدم زیر گریه،و به خاطر روابط کشکی­ای که اینجا و آنجا آغاز می­شند و هیچ گاه توان تمام کردن آنها را نداریم. به خاطر تلاشهای بی مورد، به خاطر صدها بار زمین خوردن و بلند شدن. به خاطر بدبخت بودن و همیشه در بدبختی باقی موندن و امکان  تغییری نداشتن و همیشه دور خود چرخیدن. جوابی هم برای تمامی این سوالها و سر درگمی­ها پیدا نمی شه. خوشحالی ما به تار مویی وابسته است که هیچ­وقت دووم نمی آره.

P.S: نه من اصلا خوب نیستم، روزهاست که صبحها با حسرت به تختخوابم نگاه می کنم و بارها از خودم می­پرسم که فرصتی دارم که لحظه­ای استراحت کنم. گلوم درد می­کنه و روابط انسانی برام دردناکه، دوست دارم اونقدر مریض باشم تا تمام روز رو توی خونه استراحت کنم و کتابی در دستم بگیرم و سر و ته­اش رو دربیارم. مثل مسن­هایی که از کوچکترین تغییر شرایط می­ترسن، حتی نمی­تونم به خودم استراحت بدم.

زندگی متشکله از دروغهایی که مردم بهت می­گن و ترسهایی که در درون خودت داری. حالا اینکه که کدوم بدتره رو نمی­دونم.

"Haji"

پریشب نشسته بودیم با یکی از بچه های اهل دل صفت حاج آقاها رو بر می­شمردیم: اولش شروع کردیم با «تسبیح، شکم گنده، پیرهن روی شلوار، ته ریش، غبغب» بعد که یه خورده گذشت، نشستیم فکر کردیم به «استغرالله گفتن، زنان کوچه و خیابان رو ناموس خود فرض کردن و زیرزیرکی دخترهای رهگذر رو پاییدن».  اما جز کاملا انکارناپذیرش برای من «زن دوم» بود. بعد از اینکه گفتم «زن دوم» داشتیم از خنده خفه می­شدیم.

یعنی اگه شخصی همه این صفتها را داشته باشه اما عاری از زن دوم باشه، از نظر من حاج آقا نیست. خلاصه یه همچین آدمهایی هستند؛

"Another Stupid weekend"

الان نمی دونم امروز هنوز تعطیلی آخر هفته حساب می شه یا نه، اما بسیار سعی کردم که  تعطیلی آخر این هفته وارد لیست "یک آخر هفته کشکی دیگر" نشه.

خب، آدمها سعی می کنند همیشه پیشرفت کنن، اما به جان خودم من در هر چی پیشرفت کنم، هیچ وقت نمی تونم آخر هفته خوب واسه خودم بسازم. می تونم عاشق بشم، بریم عصر جمعه رو دور دور بزنیم، دیگه به این فکر نیافتم که واای یک عصر جمعه دیگه. چون می بینم که خوندن کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" در عصر جمعه بسیار کشکی و کسل کننده است.

خلاصه اینکه هر کسی به من پیشنهادات سازنده بده، یک دنیا ازش ممنون می شم و کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" را به عنوان تشکر بهش هدیه می کنم.

باشد که هفته بعدی این گونه کشکی نخواهد بوده باشد، چون به خودکشی من انجامیده می گردد.

P.S: یعنی می خواهید بگید همتون جمعه صبحها پا میشین میرین کوه؟! بی خیال!

"No Differences"

حالا اگه مثلا اسم "فاطمه" رو بر می دارن، می ذارن Fatima خیلی با کلاس و اینها می شه دیگه، حتما!

به همین ترتیب در مورد زهرا و Zara!

"Hand Sanitizer"

هی ور می­دارم انگشتمو می کنم تو دماغم، بعد هی میام با این ژل ضد عفونی­ها دستامو تمیز می کنم، مثل چی.

نمیدونم والا، می­گن خوب نیست.

"Phosphorus"

قرار بر این بود که در این قسمت چیز مهمی بنویسم، اما هر چی تلاش کردم اون گل واژه از خاطر گذشته شده ام را به یاد نیاوردم، اگر فکر می کنید که به مرضی دچار شده ام، باید این امر سخیف را تکذیب نمایم، همچنان تاکید کنم که در حال حاضر در آستانه چهارده سالگی به سر می بروم و لاغیر.

"Daily Schedule"

زندگی من عبارتست از: روزهای طاقت فرسا و آخر هفته های کشکی!