"I LOVE all kind of FOOD"

از این چایی لیپتونها با شکر اضافه با نون داغ داغ داغ، صبحها اونقدر می چسبه که دوست دارم تموم عمرمو بدم، بشینیم سر این صبحها غیبت کنیم و روزه خواری.

چند وقته اونقدر از خوردن حس نوستالژیکی به من دست می ده که احساس می کنم که تا چند وقت دیگه مشکل از در رد نشدن واسم پیش بیاد.

یه قول ظریفی :«من فقط به خاطر این دلیل خودکشی نمی کنم که ممکنه نون خامه ای فردا رو از دست بدم».

منم به این خاطر، این قدر خوشحالم که تمام چرت و پرتهایی که توی حلقم می ریزم را از توی جیبم در می آرم وبه جاش تمام مشکلاتمو رو می ذارم توی جیبم.

 

"San Tropez"

وقتی پاشنه پام روی یکی از دانه­های گردِ گردن بند پاره شده­ایی که مادر بزرگم به عنوان گردن بند خاطرات غیر قابل فراموش شدن در زمان کودکی ام به من هدیه داده بود، رفت ، لغزید و آن چنان به دوران طفولیت و خانوادگیم سقوط کردم که هنوز در نیومدم.

"جمعه ای که هیچ وقت نیومد"

هفته پیش جمعه استثنایی ای داشتم، تمام تمام دغدغه های زندگی رو ول کرده بودم و از صبح جمعه لذت می بردم، اونقدر بهم چسبیده بود که قرار گذاشتم تمام جمعه های هفته به همین منوال بگذره.

خلاصه مثل کشف کردن لذتی که هیچ وقت نمی دونستی وجود داره و از لذت بردن ازش هم سیر نمی شی.

این جمعه، از صبح صد دفعه بیدار شدم و دوباره خوابیدم، چون هیچ برنامه دیگه ای برای گذروندنش نداشتمُ بیدار که شدم با کسلی دورو برم رو نگاه می کردم. احتمالا برنامه تا عصر همینه تا یه جایی پیدا کنیم واسه بیرون رفتن و تا شب برنامه مون رو همون جا پر کنیم. نه دیگه، اون جمعه یک هفته هم دووم نیاورد.

آره، من می تونم سالها بعد بشینم برای نوه هام تعریف کنم که یک جمعه لذت بخش ای داشتم که یکی از زمانهای خوش زندگی من رو ساخته (و هرهر بهم خواهند خندید!)

اما باید سالها، هرجمعه در انتظار این جمعه ای که هیچ وفت نمی آید بشینم.

بدیش اینه که زیادی خواهیم،یکی دو تا کافی نیست، باید هر چیز خوبی دائمی باشه تا ازش واقعا لذت ببریم.

 

P.S: سابقا وقت زیادی ازم گرفته می شد تا یک عکس مناسب برای اینجا پیدا کنم، اما الان تمام سایتهای اشتراک عکس بستست. خلاصه مملکت گل و بلبل اجازه نمیده یه عکس اینجا واسه دل خودمون بذازیم. عجب زندگی ای!

"...Sleepless, Lies, Sleepless, Lies"

در لیوان چایی ام شناورم و با هر هم زدنی خودم رو گم میکنم. به خاطر تمام حماقتهایی که وقتی متوجه­شان شدم، زدم زیر گریه،و به خاطر روابط کشکی­ای که اینجا و آنجا آغاز می­شند و هیچ گاه توان تمام کردن آنها را نداریم. به خاطر تلاشهای بی مورد، به خاطر صدها بار زمین خوردن و بلند شدن. به خاطر بدبخت بودن و همیشه در بدبختی باقی موندن و امکان  تغییری نداشتن و همیشه دور خود چرخیدن. جوابی هم برای تمامی این سوالها و سر درگمی­ها پیدا نمی شه. خوشحالی ما به تار مویی وابسته است که هیچ­وقت دووم نمی آره.

P.S: نه من اصلا خوب نیستم، روزهاست که صبحها با حسرت به تختخوابم نگاه می کنم و بارها از خودم می­پرسم که فرصتی دارم که لحظه­ای استراحت کنم. گلوم درد می­کنه و روابط انسانی برام دردناکه، دوست دارم اونقدر مریض باشم تا تمام روز رو توی خونه استراحت کنم و کتابی در دستم بگیرم و سر و ته­اش رو دربیارم. مثل مسن­هایی که از کوچکترین تغییر شرایط می­ترسن، حتی نمی­تونم به خودم استراحت بدم.

زندگی متشکله از دروغهایی که مردم بهت می­گن و ترسهایی که در درون خودت داری. حالا اینکه که کدوم بدتره رو نمی­دونم.

"Another Stupid weekend"

الان نمی دونم امروز هنوز تعطیلی آخر هفته حساب می شه یا نه، اما بسیار سعی کردم که  تعطیلی آخر این هفته وارد لیست "یک آخر هفته کشکی دیگر" نشه.

خب، آدمها سعی می کنند همیشه پیشرفت کنن، اما به جان خودم من در هر چی پیشرفت کنم، هیچ وقت نمی تونم آخر هفته خوب واسه خودم بسازم. می تونم عاشق بشم، بریم عصر جمعه رو دور دور بزنیم، دیگه به این فکر نیافتم که واای یک عصر جمعه دیگه. چون می بینم که خوندن کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" در عصر جمعه بسیار کشکی و کسل کننده است.

خلاصه اینکه هر کسی به من پیشنهادات سازنده بده، یک دنیا ازش ممنون می شم و کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" را به عنوان تشکر بهش هدیه می کنم.

باشد که هفته بعدی این گونه کشکی نخواهد بوده باشد، چون به خودکشی من انجامیده می گردد.

P.S: یعنی می خواهید بگید همتون جمعه صبحها پا میشین میرین کوه؟! بی خیال!

"Hand Sanitizer"

هی ور می­دارم انگشتمو می کنم تو دماغم، بعد هی میام با این ژل ضد عفونی­ها دستامو تمیز می کنم، مثل چی.

نمیدونم والا، می­گن خوب نیست.

"Phosphorus"

قرار بر این بود که در این قسمت چیز مهمی بنویسم، اما هر چی تلاش کردم اون گل واژه از خاطر گذشته شده ام را به یاد نیاوردم، اگر فکر می کنید که به مرضی دچار شده ام، باید این امر سخیف را تکذیب نمایم، همچنان تاکید کنم که در حال حاضر در آستانه چهارده سالگی به سر می بروم و لاغیر.