طنها

 یکی کمکم کنه...

نبوغ

 این که طرف از اول که به دنیا اومده نابغه بوده غلطه. نه این حرف ،بلکه هر کسی که کلمه ی نابغه رو به کار می بره همین منظور رو داره! یه استعداد خدا داد! این غلطه! هیچ شخصی از اول نابغه و متفکر به وجود نمی آد. هیچ کسی توی شکم مادرش نابغه نیست. هوش معیار کاملا غلطی است. برای سنجش هر موردی. این که کسی نابغه اس یا نه به این بر می گرده که طرف در یه بحره ی زمانی فکر کرده یا نه. منظور از فکر کردن این نیست ها بشینی یه کتاب قطور فلسفی بخونی بعد بگی من متفکر شدم و دیگه فکرم باز شده. معنی اش اینه که یک ساعت ،آره فقط یه ساعت بشینی مثل "آدم" فکر کنی. شاید حتی یه ساعتم زیاده ،اگر هر انسانی فقط یه دقیقه از عمر ناقابلشو که از میلیاردها دقیقه تشکیل شده رو صرف فکر کردن بذاره حتما نابغه می شه. حتما انسانی می شه آزاده ، با فکر باز و محکم. این یه دقیقه ممکنه هر زمانی باشه. یکی ممکنه در هشت سالگی به این مرحله رسیده باشه و یکی حتی در چهل سالگی. مهم فکره ،نه زمان فکر کردنش.

ولی متاسفانه به نظر نمی رسه هیچ انسانی احتیاجی به فکر کردن داشته باشه.

 

یه نابغه ذاتا نابغه نیست. همه می گن بله درست می گی ولی هیچ کس عمقشو نمی فهمه. نه اینکه از روی حماقتشون باشه. نمی خوان بفهمن. چون وقت نداره. همون طور که وقت فکر کردن نداره. وقت چی رو داره؟ مسلما وقتِ وقت گذرونی رو! هدر دادنشو.

اگه فقط مدتی درباره ی خودش و اطرافی که اونو احاطه کرده فکر کنه ،فکر های بعدی خود به خود براش حکم الهام رو پیدا می کنه. مثل اینکه مغزش سر وا کرده و یکی داره این فکر ها رو به طور خودکار توش می ریزه.

 

خوشم میاد از آدم هایی که نبوغ دارن ( نه به معنی ذاتی) و زندگی معمولی رو برای خودشون انتخاب کردن و به فعالیت خودشون هم ادامه می دن (البته اگه زن و بچه رو انتخاب کنن دیگه فعالیت اون ها حالت نبوغ نداره) اونا نبوغ خودشونو نشون دادن و حالا زندگی نرمال رو برای خودشون انتخاب کردن.

 

فکر می کنم اگر مردم نبوغ رو به صورت دیگه ای نگاه کنن ،به صورت واقعیش ، خیلی چیز ها تغییر میکنه ،اصلا زندگی قشنگ تر می شه. به هر حال مثل اینکه نمی خوان دیگه!

سرنوشت

 

 اعتقاد نداشتن به سرنوشت بعضی اوقات نیز مشکلاتی را ایجاد میکند. مثلا زمانی که به هیچ وجه نمی شود بعضی وقایع را توجیه کرد یا علت آنها را تفسیر نمود (البته این بحث جداست که چه نیازی به تفسیر آنها داریم؟). تقریبا به طور مطلق به طرز تفکر انسان ها مربوط می شود ولی بعضی اوقات انسان هایی که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند درگیر فکر در مورد سرنوشت می شوند؛

 متون دینی ما که مشحون از چیزی به نام «سرنوشت» است. حتی در متون دینی خیلی دور نیز وجود دارد به عنوان نمونه در دین بودا یا آیین های هندوی مربوط به زمان های بسیار بسیار دور. حتی در مورد این که انسان کیست یا به عبارت دیگر «من کیستم؟» سرنوشت دخالت زیادی دارد. یعنی این که سرنوشت انسان هاست که آنان را به این تیپ و شمایل به وجود آورده و تغییر پذیر نیز نیست و مقصر هیچ انسانی نیست. (واژه ی مقصر فقط در نقص وجودی انسان هاست نه معلولیت های جسمی.)

 

حالا چه جیزی ما را در طی این زمان ها به «این» سوق داده؟ چه جیزی باعث شده که انسان واژه ایی به نام سرنوشت را بیافریند و در هر توجیه ایی از آن استفاده کند؟

بدون جدل ،احساس کمبود یا نیاز باعث شده پیدایش هر چیزی می شود. ولی چه نیازی؟ نیاز به توجیه یا نیاز به هر چیزی غیر از آن؟

 

معمولا اعتقاد به سرنوشت در مورد خیلی انسانها باعث می شود که آنها کاری برای خود و زندگیشان انجام ندهند. جون به هر حال از دیدگاه آنان زندگیشان قابل تغییر نیست. قابل تبدیل نیز نیست. تغییر در زندگی کاملا قابل قبول است ولی نه تبدیل.

 ولی چه می شود اگر اعتقاد به سرنوشتمان را قطع کنیم؟ آیا باعث پیشرفت ما نمی شود؟ (هر چند همیشه مانع پیشرفت نیست.)

 

افراد نسبتا زیادی را می شناسم که با این وجود که نسبت به دین تعصب دارند ،نسبت به سرنوشت افکار خشکی ندارند. بیشتر اوقات در فکر پیشرفت خود هستند نه پیشرفت حرفی ، پیشرفت واقعی. افراد خیلی بیشتر را میشناسم که در حد حرف در فکر پیشرفتشان هستند. فکر نمی کنم تا آخر عمر آنرا عملی کنند. ولی هنور مشکل غیر قابل حلی برای خیلی از افراد وجود دارد. هنوز حل نشده ،فکر هم نمی کنم مانند خیلی از مسائل دینی نزد خیلی ها قابل حل باشد.تعریف درستی از آن وجود ندارد. در دین های مختلف با وجود مفهوم یکسان ،تعریف های متفاوتی وجود دارد. مثلا در اسلام سرنوشت واژه ای خشکی نیست. قابل انعطاف است. قابل تغییر است. البته نه واژه ی سرنوشت! بلکه سرنوشت افراد در جای جای قرآن تغییر کرده و این موضوع حتی به دفعات متعدد تکرار شده. ولی مثلا در انجیل ،اصلا موادی به این صریحی وجود ندارد. در اکثر موارد از جبر افراد صحبت می شود حتی در مورد شخصیتی به نام عیسی ناصری.

نه اینکه سرنوشت به معنی جبر مطلق باشد ولی در سرنوشت جبر هم هست. به مقدار زیاد.

 

راستش هیچ چیزی باعث نمی شود که اعتقاد به سرنوشتم را به دست بیاروم. از نظر من در زندگی هیچ جبری غیر از مرگ و تولد وجود ندارد. در مورد هر جبری که فکرش را بکنید باز به همین دو مربوط میشود نه چیز دیگر.

 

اخلاق

 ما در همان موقعیت آفرینندگی قرار داریم.

ما هرگز از عبث بودن یک اثر هنری گفتگو نمی کنیم. در زمینه ی اخلاق هم به این صورت است. وجه مشترک هنر و اخلاق این است که در هر دو مورد ما با آفرینش و ابداع سر و کار داریم. در جهان اخلاق نیز ما می توانیم قبل از عمل و به بداعت عقل درباره ی آن چه آفریده شود تصمیم بگیریم.  

بشر خود را می سازد. بشر نخست موجود ساخته و پرداخته ای نیست بلکه با انتخاب اخلاق خود خویشتن را می سازد و اقتضای کار چنان است که نمی تواند هیچ اخلاقی را انتخاب نکند.

ما بشر را جز بر حسب رابطه ای که با التزام و عمل دارد تعریف نمی کنیم.