"My Wings"

بعضی وقتها که نه از روی وسواس چیزی روی دستمال کاغذی می نویسم، شلخته وار گمش می کنم. اون موقع فکر نمی کنم که حوصله داشته باشم به اونها نگاه کنم.

و چقدر خنده داره یک ماه بعدش، وقتی با عجله و کلافگی تمام دستمال کاغذی های جا مونده رو میزها ، سطل آشغال و کشوی کاغذها رو می گردم. خیلی جالبه که معمولا آخر سر هم پیداش می کنم. خیلی از این قسمت لذت می برم.

وقتی پیداشون نمی کنم فکر می کنم

احتمالا یکیش افتاده زیر چرخ یه ماشین، اونم فقط تو روز بارونی

احتمالا یکیش هم داره تو ماشین لباسشویی تاب می خوره

و احتمالا یکیش هم اشتباها دادم به خانمی که ازم دستمال خواست

و یکیشم هنوز باد داره می بره.

دستمال کاغدی خیلی خوبه، چون اگه دلش نخواست بمونه می تونه پر بکشه بره از پیشم.

اصلا ناراحت نمی شم، چون اگه بره حداقل سعی می کنم یکی بهترشو بنویسم.

 

من اینجا می مونم تا بنویسم،  برای همین بهم می گن لجباز!

"Equanimity"

بعضی وقتها فکر می کنم، جهان با همه اون حاکمها و محکومها و قتل و غارت ها بر عادلانه ترین نوعش استواره!

بعد از این همه سرکوبها ، نتایج اون قدرها هم دل سرد کننده نیست!

حاج آقاها انتظار داشتند فردای شنبه روز سرکوب گرانه ایی، مردم دوباره وارد لباسهای تیره و مرده خود شوند و همه چیز مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده از سر گرفته بشه.

اما چیزی که من امروز می بینم امیده. اما نه امید به سیاست.

من یکشنبه خانمی رو دیدم که به احتمال زیاد از سر کار برگشته بود، مقنعه و مانتو بلند و تیره پوشیده بود، اما کفش پاشنه بلندی به پا داشت؛ تعریف جدیدی از یک زن کارمند.

دوشنبه مادر و دختری را دیدم که هر دو روسری صورتی پوشیده بودند، اون رنگ شادی که هیچ وقت توی خیابونها ندیده بودم؛ تعریف جدیدی از شادی.

چهارشنبه مادرانی رو دیدم که قاب عکس فرزندان خودشونو در دست گرفته بودند؛

پنج شنبه زنان و مردان میان سالی رو دیدم که در تظاهرات شرکت نکرده بودند، اما همه با چه شوری سرشونو از پنجره بیرون آورده بودند؛

موضوع سیاست، تظاهرات و طرافداری نیست. موضوع اون امید، اشتیاق و باور خوده که مدتها قبل از این جریان شکل گرفته بود، هر چند حالا آشکار شده.

هیچ وقت هیچ کس نتونسته این لذت از زندگی را از دل کسی بیرون بکشه.