"Welcome Home"
من سعی کردم تا حد امکان دروغ نگم. هر چیزی که نوشتم صد بار خوندم تا مگر شخصیتی هام جایی بلند پروازی نکرده باشن یا بیش از حد غیر واقعی جلوه نکنن.
ولی خب اون قدرها شخصیت هام واقعی نبودن. بیش از حد خودخواه - سرد و بی تفاوت بودن. چون مسلما از من نشات می گرفتن.
شاید بیشتر از نوشتنشون انتخاب عکس هاشون وقت می گرفت. سعی میکردم دقیقا اون عکسی رو انتخاب کنم که حس اش از همه بیشتر به نوشته نزدیک تر باشه.
مشکل من اینه که بیش از حد آزادم. آزادم که هر شب یه کتاب (بله فقط یه کتاب) رو صد بار دوره کنم بدون امید به این که فردا کسی کتابی رو بهم معرفی کنه که جایگزین این کتاب نم گرفته بشه. یا آزادم هر چیزی که دوس دارم بنویسم و این بیشتر دست من و شخصیت های قلابی مو می بنده. مگه چقدر موضوع هست که دوس داشته باشم؟ و مگه چقدر آدم تو روز می بینم که شخصیت های داستان منو بسازن؟
و این دنیای منو کوچکتر و کوچکتر می کنه. جایی که می بینم دارم یه صحنه رو بارها و بارها توصیف می کنم. جوری که اونها رو حتی تو خوابم می بینم.
تنها چیزی که توی پست های قبلی باهاش احساس نزدیکی کردم یه خط شعری از آقای بوکفسکی بود : بهشت سبز به خانه ام می آید و من خاکستری می گریم. خاکستری خاکستری خاکستری.
شکی در این نیست که من خوشبختم. در اینه که (شک منظورمه) دنیام بعضی وقت ها اینقدر بزرگ و خالیه که من می مونم گلهای زرد و صورتی و بنفش و یه عالمه خوشبختی و هیچ آدمی به جز من و چند تا موجود زنده من جمله کفشدوزک - پشه (؟) و جوراب های گل دار.
وسواس زن خانه داری رو گرفتم که یه گلدون رو بارها و بارها تمیز می کنه و باز هم در انتهای روز فکرش نگران اینه که اون گلدون اون گوشه اصلا تمیز نیست.
ورود غیر منتظره ی خودمو به این مکان نه چندان مقدس تبریک می گم.