احساس می کنم تمام ارزش های وجودیم مثل هسته های سلول های کنار هم دیگه دیده نمی شن.

کی می تونه حدس بزنه من واحد چندم زندگی می کنم؟ واحد 248 ام  ،طبقه ی 12 ام.

چه کسی حتی می تونه فکرشو بکنه که موجودی توی یه واحد کوچیکی مثل واحد من نفس می کشه؟ مثل هتل بزرگی که هیچ کس برای سکنه ی اون احترامی قائل نیست.

عشق ،علم و ذکاوت من داخل وجود گل های مصنوعی اتاقم رفتن. تلویزیون همیشه اخبار های تکراری پخش می کنه و جالب اینجاست که همه ی ما تک سلولیها هر روز اونها رو با دقت نگاه می کنیم.

 

"Z" هم هر روز می آد – سبدی پر از گل های مصنوعی و میوه و غذا با خودش می آره – با هم چای می خوریم، آهنگ گوش می دیم ، سیگار می کشیم و بعد دقایق ساکتی رو با هم تقسیم می کنیم – دروغ گفتم اگه بگم دقایقی پر از احساسات لطیف!

 

"Z" می گه که باید نوشتن رو ادامه بدم ،به این فکر نکنم که موجود کوچیکی هستم. اون واقعا از من می خواد که زودتر خودمو تو نوشته هام پیدا کنم و قید مزخرفات دیگه رو بزنم.

ولی من ... فقط احساس هسته ی یه سلول کوچیک بودن رو دارم. احساس می کنم که فقط یه گوپی ریزم که توی آکواریوم مدرنی زندانی ام. بعضی وقتها حتی به زنده بودنم هم شک می کنم.

 

گه گاه که سوار آسانسور میشم ، 13 14 ساله هایی رو می بینم که اسکیتشونو گرفتن دستشون با لپ های گلی و لبخند های مضحک. احساس می کنم انرژی داره توی اونها خفه می شه، چون اونها حتی یه درخت واقعی ندارند که زیر سایه اش زندگی کنن. "Z" رفتار متفاوتی با اونها داره. باهاشون حرف می زنه ،شوخی می کنه یا حتی بعضی وقتها بهشون آدامس بادکنکی تعارف می کنه. من پیرتر از این حرفام که بتونم تحویلشون بگیرم.

 

چند روز پیش یکی از اون دختر های بامزه – با موهای صاف قهوه ای که از کلاش زده بود بیرون – ازم پرسید که واحد چندم زندگی می کنم؟ جواب من فقط یه عدد بود:« 248». یکی از نحس ترین شماره های زندگیم. در صورتی که با شنیدن این رقم لبخند موفقیت آمیزی زد. ولی من هیچ واکنشی نداشتم. حتی یک لبخند. داشتم می رفتم چند تا گل مصنوعی بخرم. چون حراج بود اونم با قیمت ارزون تر.

 

 

آخر سر کار خودمو کردم؛ چند روز پیش که "Z" اومده بود – با غذاهای چرب و لذیذ و حتی چند تا فیلم که موقع خواب حوصله ام سر نره – بهش گفتم که دوسش ندارم. این طوری بهش نگفتم البته  - بهش گفتم که اون هم یکی از اون چیز هایی که حالمو بهم می زنه.

چراغ های آفتابی ،گل های مهتابی و تلویزون های چرند گو و "اون".

 

 چیزی نگفت. سرشو انداخت پایین و آروم سیگارشو توی پوست پرتقال خاموش کرد. بعد دوباره فندکشو برداشت و یه سیگار دیگه روشن کرد- بدون هیچ فاصله ای. به کشی که موهاشو باهاش می بست نگاه کردم ،قرمز بود. رفتم صدای تلویزیون رو بلند کردم و دوباره برگشتم و سر جای اولم نشستم. خودنویس ام رو گرفته بودم دستم و روی ورق سقید دفترچه تلفن می خواستم چیزی بنویسم.

راستی یادم رفت بگم که دفترچه تلفن من سفید سفید بود. کسی رو نمی شناختم که شماره اش رو توش بنویسم. بعضی صفحه هاش رو شعر نوشته بودم و توی بعضی صفحه هاش جای چند قطره اشک و خون بود.

"Z" تا ساعت 8 پیش ام موند – یه مقدار بیشتر از همیشه. ما دیگه سکوت رو بین همدیگه تقسیم نمی کردیم – هر کسی برای خودش سکوتی به وجود می آورد ،یه سمفونی متفاوت با دیگری.

بعد بلند شد و پالتو و کلاه شو برداشت و بعد اومد و سرد باهام دست داد و آروم گونه ام رو بوسید و رفت ...

 

یه دستم سیگار بود و دست دیگه ام خودنویس. فکر کردم الان 12 طبقه رو میره پایین و از نگهبان خدافظی می کنه و بعد از در ساختمون خارج می شه. بیرون چند تا بچه رو می بینه که دارن اسکیت بازی می کنن. از روی زمین یخ زده عبور می کنه.سرشو توی پالتوش قایم می کنه و با کفش هاش چند تکه یخ رو می شکنه؛

"اون" رفت ... "Z" راستی راستی رفت.

 

توی دفترچه تلفن می نویسم: « خداحافظ  Z».