"Real Conversation"

   تو هم که می دونی یه دفعه شخصیت شاعر مسلکم گل می کنه و

-هه هه، جالب بود، شاعر مسلک! ]از ته دل می خندم، احساس می کنم دو تا ابروی اخمو از پشت تلفن بهم خیره شدن.[ 

-وااا مگه تو نمی دونی من شعر هم می گم؟ همون یه دونه شعری که واسه اون مرتیکه نوشته بودم رو نخوندی؟

 

"... Life's"

وقتی تنها تو خیابون راه می رم، چیزهای خیلی زیادی برای تقسیم کردن دارم.
دستامو می ذارم تو جیبم و وقتی از کنار پیرزن و پیرمردی که دست تو دست هم دارن ، رد می شم، لبخند می زنم و می گم: «خانم و آقای خیلی خیلی محترم ، قلبم واسه شما.» و یکدفعه لبخند عظیمی از ته دل می زنم که به حسن نیتم پی
می برن.
به گدای بی دست گوشه ی میدون دستامو می بخشم. و به بچه ای که با مادر مستاصل اش گوشه خیابون ایستاده شال گردن صورتی مو!
اون قدر می بخشم و می بخشم که وقتی می رسم خونه چیزی برای داخل شدم ندارم!
جز اون احساس خیلی عالی که تا مغز استخونم رفته و نمی تونم با هیچ کس تقسیم کنم .

"Wish They were Eternal"

هر وقت قطعه ای، نوشته ای یا احیانا شاهکاری از نویسنده مورد علاقه ات می خونی، آرزو می کنی کاش قدری طولانی تر بود یا شاید قبل از مرگش اثرهای بیشتری خلق کرده بود، دریغ از اینکه بدونی شاید عمری لازم بوده تا همین یک اثر خلق بشه. برای اون نویسنده چندین سال متوالی لازم بوده تا به این نگرش و سبک برسه. حنما باید این زمان سپری بشه تا اون اثر خلق بشه، این قانون انکار ناپذیریه!

با این وجود هر وقت که کتابی رو تموم می کنم آرزو می کنم اون آدم های دوست داشتنی، فقط چند سال بیشتر در اختیار داشتند تا بخورند و بخوابند و دور دنیا بگردند تا یک کتاب نازنین دیگه به دستمون برسونند!



داستانها هرگز به پایان نمیرسند، راوی ست که معمولا صدایش را در نقطه ی جذاب و هنرمندانه ای قطع میکند. کلا همه اش همین است.
نغمه غمگین/ جی. دی. سلینجر

"Woman With Glasses"

هميشه وقتي وارد مغازه­ش مي­شدي پشت كوهي از كتاب گم بود. عينك­اش رو تا نوك نوك بينيش پايين آورده بود (چند دفعه به محض ديدن اون آرزو كردم كه اي كاش عينكي بودم!). كافي بود دهنتو باز كني و اسم نويسنده از دهنت باز نشده، روي نردبون كتابخونه مي ديديش، هزار تا كتاب با خودش پايين مي­آورد. ديشب ساعت از ده هم گذشته بود، از رستوران برمي­گشتم ديدم هنوز درمغازه­ش بازه بدون اينكه كركره­اش تا نيمه بسته باشه.

بله بعضي­ها زندگي مي­كنند، بعضي­ها عشق! عشق آقاجون!

"My Last Surreal Holiday"

عيد پارسال به يك تور خيلي خيلي بزرگ داشتيم كه ماهي­هاي پرنده­اي كه از تنگ بيرون اومدند رو به جاشون برگردونيم. آقا مي­گفت بايد از سال ديگه تنگ­هاي قفل­دار به بازار بيارن. سبزه­ها به جاي اينكه رو به سقف پرواز كنند، سوراخ­هايي در زمين ايجاد كرده بودند كه مثل مار توش فرو مي­رفتند، آخر عيد با قيچي باغبوني به جونشون افتاديم و سوراخ­هايي كه ايجاد كرده بودند با جسدشون پر كرديم. ماشين­مون تمام عيد رو دور يك ميدون مي­چرخيد، هر چي بالا اومديم و پايين رفتيم تا فقط يه دور تا خونه خانوم­جون بهمون سواري بده، قبول نكرد. حاج آقا عيدي برام دندون گراز گرفته بود، مي­گفت شانس مي آره، مدتها با نخ دندون به گردنم بسته بودمش كه يه روز صبح كه از خواب پاشدم ديدم ناپديد شده، شخصي كه به شانس نياز مبرم داشت شبونه دزديده بودتش. 

ميگفت غروب خورشيد توي روزهاي عيد حرفهايي تازه­اي داره، دو روز كنارش نشستم و ديدم بهم دروغ مي­گه. اما روز سوم و چهارمم نشستم. حتي الان كه فكر مي­كنم تا سيزده هم نشستم. به روش نياوردم، هر وقت كه برمي­گشت كه نگام كنه، لبخند به اين پهني مي­زدم كه يعني :«آره، راست مي­گفتي­ها!»

"He is and was In Heaven "

مرگ خالق هولدن کافیلد.