"... Life's"
وقتی تنها تو خیابون راه می رم، چیزهای خیلی زیادی برای تقسیم کردن دارم.
دستامو می ذارم تو جیبم و وقتی از کنار پیرزن و پیرمردی که دست تو دست هم دارن ، رد می شم، لبخند می زنم و می گم: «خانم و آقای خیلی خیلی محترم ، قلبم واسه شما.» و یکدفعه لبخند عظیمی از ته دل می زنم که به حسن نیتم پی
می برن.
به گدای بی دست گوشه ی میدون دستامو می بخشم. و به بچه ای که با مادر مستاصل اش گوشه خیابون ایستاده شال گردن صورتی مو!
اون قدر می بخشم و می بخشم که وقتی می رسم خونه چیزی برای داخل شدم ندارم!
جز اون احساس خیلی عالی که تا مغز استخونم رفته و نمی تونم با هیچ کس تقسیم کنم .
+ نوشته شده در 10 Mar 2010 ساعت توسط پیرمرد کثیف
|