هفته پیش جمعه استثنایی ای داشتم، تمام تمام دغدغه های زندگی رو ول کرده بودم و از صبح جمعه لذت می بردم، اونقدر بهم چسبیده بود که قرار گذاشتم تمام جمعه های هفته به همین منوال بگذره.
خلاصه مثل کشف کردن لذتی که هیچ وقت نمی دونستی وجود داره و از لذت بردن ازش هم سیر نمی شی.
این جمعه، از صبح صد دفعه بیدار شدم و دوباره خوابیدم، چون هیچ برنامه دیگه ای برای گذروندنش نداشتمُ بیدار که شدم با کسلی دورو برم رو نگاه می کردم. احتمالا برنامه تا عصر همینه تا یه جایی پیدا کنیم واسه بیرون رفتن و تا شب برنامه مون رو همون جا پر کنیم. نه دیگه، اون جمعه یک هفته هم دووم نیاورد.
آره، من می تونم سالها بعد بشینم برای نوه هام تعریف کنم که یک جمعه لذت بخش ای داشتم که یکی از زمانهای خوش زندگی من رو ساخته (و هرهر بهم خواهند خندید!)
اما باید سالها، هرجمعه در انتظار این جمعه ای که هیچ وفت نمی آید بشینم.
بدیش اینه که زیادی خواهیم،یکی دو تا کافی نیست، باید هر چیز خوبی دائمی باشه تا ازش واقعا لذت ببریم.
P.S: سابقا وقت زیادی ازم گرفته می شد تا یک عکس مناسب برای اینجا پیدا کنم، اما الان تمام سایتهای اشتراک عکس بستست. خلاصه مملکت گل و بلبل اجازه نمیده یه عکس اینجا واسه دل خودمون بذازیم. عجب زندگی ای!