"Stars"
از این می ترسم که یه چیزی تموم شه. درسم، پروژه ام، ارتباط ام با دوستام و همه چیزهایی که خوبن اما بعضی اوقات اعصاب خردکن هم می شند. اما همیشه این دغدغه هست که یه روزی تموم شن.
پروژه مو از ترس اینکه تموم نشه لفتش می دم، همش از فردای اون روزی می ترسم که تموم بشه.
راستش هیچ چیز اونقدرها هم سخت نیست! تنها ترسی که وجود داره ترس تموم کردنه. حتی اگر قشنگترین چیزها هم تموم شدن، می بینیم که روزی به افتخار اونها لیوانها رو به هم کوبیدم، جشن گرفتیم و با صدای بلند و زشتمون زدیم زیر آواز.
-گرفتن مدرکمو تقریبا یک سال عقب انداختم تا پس پریروز رفتم و گرفتم، یه آب پرتقالم پشتش خوردم. چیزی برای ترسیدن نداشت.
-و تموم کردن تمام رابطه های کاکتوس وار –هر وقت بخواهی بغلشون کنی، خار دارند!- اولش خیلی سخته، ولی بعدش اون احساس رهایی ش توصیف ناپذیره!
پیراهن دکولته کاملی با گلهای قرمز بسیار درشتی پوشیده بود. آنچنان صدای آوازش در صحنه طنینانداز بود که گویی گلهای قرمز روی پیراهنش به پرواز در میآیند و با حالت دورانی چشمهای تو را محصور می کنند. صدا آنقدر زندگی بخش بود که به پیراهن و پوست رنگیناش جانی جاودانی می بخشید که هزار بار آرزو می کردی داخل اون لباس میبودی!
این روزها اونقدر خوشبختم که می تونم بشینم و مجموعه آهنگمو مرور کنم، روزی صد بار؛ خوشبختیم زمانی ذائل می شه که اون وسط یک آهنگ عاشقانه ی دهه هفتاد می آد- نه آهنگهای عاشقانه امروزی هیچ وقت عاشقانه خالص نیستند- توی کل طول اون قطعه نه تنها دچار عذاب روحی می شم، پلکهامم بالا پایین می پره و صدای کشیدن ناخنهام روی میز این وضعیت رو رقت انگیزتر می کنه. غبطه می خورم به حال تمام اون کسانی که با لذت تمام این آهنگها را مصرف می کنند و از بی عدالتی نسبت به خودم شاکی ام. نه نمی خوام وارد این ورطه بشم، اما با بودن توی دنیایی که بهش تعلق نداری، هزار با آرزو می کنی که کاش با تیپا بیرونت کنند.
سالهاست یاد گرفتم تنها توی این فرصتها دوست داشته باشم –دوست داشته شدن یک بحث دیگست- و این دوست داشتن گاهی اوقات اونقدر کسل کننده می شه که حاضری وجودتو از تو کل دنیا محو کنی. دوست داشتنی که هیچ خطری برای مالکینش نداره و دوست داشتنی که البته بعضی اوقات مثل بستنی دلچسبه. اما فقط برای ده دقیقه!
هنوز برای سوالم جوابی پیدا نکردم که اینها آشغند یا ادای عاشقیت را در می آرند. چون اگه جواب گزینه دوم باشه، خب نفس راحتی می کشم و به دوست داشتنی که به رسوباتش گرفتار شدم ادامه می دم. اما نه با قلبی مطمئن! پیری خودمو تصور می کنم، کاملا تنها، کتابی در دستم و شاید چون تا اون موقع شنواییم ضعیف شده باشه، بی خیال هدفون می شم –به هر حال باید آهنگها رو با کیفیت شنوایی خوبی گوش کرد!- و در دنیایی بی فکر شناورم. دنیایی که فارغم از دنیایی که جوونهای امروزی به اون مشغولند. حداقل شاید اون موقع اونقدر پیر باشم که نتونم پاشم برقصم، اما خب، بشکن که می تونم بزنم!
یک تیکه چمنی که دیروز به چشم نمی اومد، امروز سرش دعوا بود.
جالب تر از همه اینه که بشینی توی خونه و تمام دوستات به طرز عجیبی غیب شده باشن و تمامی راههای تماس مسدود!
نکته دیگر در مورد سریالهاست، همه گویی می خواهتد برند خاسِگاری! خلاصه خفه نمودند ما را با این سنت پسندیده!