این روزها اونقدر خوشبختم که می تونم بشینم و مجموعه آهنگمو مرور کنم، روزی صد بار؛ خوشبختیم زمانی ذائل می شه که اون وسط یک آهنگ عاشقانه ی دهه هفتاد می آد- نه آهنگهای عاشقانه امروزی هیچ وقت عاشقانه خالص نیستند-  توی کل طول اون قطعه نه تنها دچار عذاب روحی می شم، پلکهامم بالا پایین می پره و صدای کشیدن ناخنهام روی میز این وضعیت رو رقت انگیزتر می کنه. غبطه می خورم به حال تمام اون کسانی که با لذت تمام این آهنگها را مصرف می کنند و از بی عدالتی نسبت به خودم شاکی ام. نه نمی خوام وارد این ورطه بشم، اما با بودن توی دنیایی که بهش تعلق نداری، هزار با آرزو می کنی که کاش با تیپا بیرونت کنند.

سالهاست یاد گرفتم تنها توی این فرصتها دوست داشته باشم –دوست داشته شدن یک بحث دیگست- و این دوست داشتن گاهی اوقات اونقدر کسل کننده می شه که حاضری وجودتو از تو کل دنیا محو کنی. دوست داشتنی که هیچ خطری برای مالکینش نداره و دوست داشتنی که البته بعضی اوقات مثل بستنی دلچسبه. اما فقط برای ده دقیقه!

هنوز برای سوالم جوابی پیدا نکردم که اینها آشغند یا ادای عاشقیت را در می آرند. چون اگه جواب گزینه دوم باشه، خب نفس راحتی می کشم و به دوست داشتنی که به رسوباتش گرفتار شدم ادامه می دم. اما نه با قلبی مطمئن! پیری خودمو تصور می کنم، کاملا تنها، کتابی در دستم و شاید چون تا اون موقع شنواییم ضعیف شده باشه، بی خیال هدفون می شم –به هر حال باید آهنگها رو با کیفیت شنوایی خوبی گوش کرد!- و در دنیایی بی فکر شناورم. دنیایی که فارغم از دنیایی که جوونهای امروزی به اون مشغولند. حداقل شاید اون موقع اونقدر پیر باشم که نتونم پاشم برقصم، اما خب، بشکن که می تونم بزنم!