"Song"

اون همه ترانه ،شعر عاشقانه ،دیدی همش حرف بود حالا حرفات تموم شد؟

اون همه رنگ و بو ، اون همه آرزو ،دیدی مثل یه خواب چه زود تموم شد؟

گفتی با تو بودن یعنی زنده موندن حالا می گی عمرم حروم شد؟ دلم چون خون شد ، پیر شدم ،صبرم تموم شد؟

سایه های تردید ،روی باغ امید ،این جام شوم جداییه که می خونه.

تو کویر غرورت ،بگو غیر تنهایی ، آخر این قصه واسه تو کی می مونه؟

بعد هر بهاری ،نوبت خزونه ،بهار عشق ما چه زود تموم شد ،نوبت فصل خزون شد ...

به عشق تو اسیرم ،گفتی بی تو من می میرم ،حالا دیدی فکراتو کردی نظرت عوض شد؟

تعبیر مهربونی ،عشق آسمونی ،چه زود و چه ساده اسمش عوض شد؟

گفتی با تو بودن ،تا ابد تا همیشه ،حالا می گی عاقبت نداره ،تقصیر من نیست ،کار روزگاره ؟

روزهای آفتابی ،شب های مهتابی ،مثل نقشه روی آبم نمی مونه؟

قناری های مست ،گرفتار قفس ،اگه باشن دیگه آوازی نمی خونن ،حالا می خواهی جدایی شی ، تو آسمون هوا شی ، دلم مال تو ،روحم مال تو ، هر جای دنیا که باشی ...

 

 

از : کیوسک - آدم معمولی.

 

"I Was Falling"

داشتم می افتادم. اونم از طبقه ی ششم . زمین زیر پام می چرخید. سنگ های زیر پام چشمک می زدند. داشتم پرت می شدم. به خدا . تازه ،بارونم می اومد. آیا خدا بارون رو فرستاده بود؟ چه جالب. به خدا بارون می اومد. بارون سرد. و همه ی قطرات می ریخت رو زمین زیر پام. به خدا یک قدمم با مرگ فاصله نداشتم. ولی من نمردم. زنده موندم تا بگم ،تا بگم که من زندم.

"Smoke"

می دونستم آخر سر اینطوری می شه. وقتی در و باز کردم ،سیگارش روشن بود ،دودهای به هم تابیدش به سمت سقف می رفت و یه صندلی خالی ... و دریایی از خون روی پارکت قدیمی و کثیف ... به خدا می دونستم اینطوری می شه. صندلی خالی ... با کلت تموم کرده بود. آره ،با کلتِ باباش. آرزو نکردم که ای کاش زودتر می رسیدم. حتی یه ذره زودتر. آخه سیگارش هنوز روشن بود. گوشه ی لبام بی اختیار می لرزید. من ...؛

دیر یا زود این کارو می کرد. می دونستم.

زانو زدم. توی مغزش خالی کرده بود و مغز منم خالی بود. یاد هیچ کس و هیچ چیز نیوفتادم. چشام می سوخت. دود سیگارو با گوشه ی اونا می دیدم. همه چیز غیر از اون ساکن بود. چشام میدید ولی مغزم کار نمی کرد.

 

خب دیگه تموم شد. مدتها از این لحظه می ترسیدم ،حالا دیگه زمان این لحظه هم رسید. می دونستم خودشو آخر سر می کشه ،اونم با کلت باباش. رفتم طرف میز. سیگار هنوز نیمه روشن بود. نصفه بود. حتی تمومشم نکرد ... انگار عجله داشته.

خوشحال بودم ...

حالا دیگه یه مرده محسوب می شد...

 

"War"

به جنگ فکر می کنم. هیچ کس نمی دونه بقیه با چه وضیعتی تو جنگ کشته شدن. فقط خودم میدونم. چون این من بودم که تا آخرین توان جنگیدم. این من بودم که روی خون بقیه پا گذاشتم تا از زنده ها دفاع کنم. این من بودم که نا امیدها رو امیدوار کردم. آره ،پیروزی فقط واسه ما بود. این من بودم که بینی ام به بوی تعفن و خون و کثافت عادت کرده بود. تنها بوی خون دشمن رو می شنیدم. اطرافم کسی نبود. فقط من بودم و دشمن. من با لباسی آرایش شده با خون و دشمن با اون لباس های تمییز و واکس خوردش! این من بودم که نترسیدم. این من بودم که نذاشتم اشکام سریز کنه.

   من به خاطر عشق نجنگیدم. همه می پرسن خوب پس واسه چی جنگیدی؟ من اونها رو بی جواب می ذارم. لزومی نداره که راه خودمو پیش پای هر احمق بی فکری بذارم. هر کسی بخواد بدونه ،خودش می فهمه. نیازی به یاری من نیست. بذارید فقط بنویسم. بگم که توی این جنگ لعنتی چه کثافت هایی وجود داره که حتی روحتونم از اون خبر نداره. حتی زمین زیر پات یکی از دوست ها ی دست پا چلفتی ات باشه که دست نداره و تو هم اسلحه به دست سعی می کنی پاهاتو محکم بذاری و حداقل فقط از جون خودت دفاع کنی. دیدن جوی خون کثیف برام عادیه. ولی واسه پدر سوخته هایی که آدم های با استعداد رو فرستادن جنگ تا کشته بشن و خودشون بدون کوچکترین استعداد حتی خم به ابرو نیاوردن چی؟  استعداد های مملکتشون از بین رفته... من دلم خوش بود که دارم از این دنیا خداحافظی می کنم ،بدون این که بدونم بعد از دیدن این همه لجن ،باید یرگردم شهر خودم و به زندگی لعنتی خودم ادامه بدم. بعد از دیدن اون همه جسد ،دیدن آدم های زنده واسم یه جور های بدیه. تازه ،منو قهرمان خطاب می کنن. چه قهرمانی؟ قهرمان ها کس هایین که مردن. همونا که اینقدر جسدشون رو زمین مونده بود ،بدون اینکه دفنشون کنن ،چهره شون قابل تمییز نبود. بازم بگم؟؟ بسته دیگه ،می ترسم شماهایی که به زندگیتون امیدوارید رو نا امید کنم. می ترسم گل های تازه روییده رو مثل جسدها زیر پام له کنم ...