داشتم می افتادم. اونم از طبقه ی ششم . زمین زیر پام می چرخید. سنگ های زیر پام چشمک می زدند. داشتم پرت می شدم. به خدا . تازه ،بارونم می اومد. آیا خدا بارون رو فرستاده بود؟ چه جالب. به خدا بارون می اومد. بارون سرد. و همه ی قطرات می ریخت رو زمین زیر پام. به خدا یک قدمم با مرگ فاصله نداشتم. ولی من نمردم. زنده موندم تا بگم ،تا بگم که من زندم.