Same Old Story And Dance

دیدی توی بچگی، همیشه یک تصویر توی ذهنت هست که وقتی بزرگ شدی، تمام مدت تلاش می کنی که بهش برسی؟

یه جایی، یه شخصی و شاید تنها یک فیلم و یا قطعه موسیقی، چیزی که اون حالت نوستالژیک رو توی شما زنده می کنه و پر می گیره و شما رو با خودش می بره، با هم پرواز می کنید و چرخ می زنید و چرخ می زنید تا یواش یواش بعد از یک مدتی بر می گردین روی زمین، بدون اینکه حس زمینی بودن بهتون برگشته باشه.

این حس برای من همیشه برای موسیقی و فیلم بسیار عالی و بی نقص بوده، اما الان اتفاقی ادمیهایی رو دیدم که از بچگی همیشه دوست داشتم ببینمشون، سالها توی یه شهر زندگی می کردیم، با موقعیت جغرافیایی بسیار نزدیک. اما هیچ وقت فرصتی برای از کنار هم گذشتن نداشتیم.

الان حس خیلی عجیبی دارم، فیلمها و موسیقی ها هیچ وقت تغییر نمی کنن، بعد از سالها هم که دوباره بهشون می رسی همونن، اما آدمها موجودات کاملا متفاوتی اند.

من چرا الان پرواز نمی کنم؟

"این یک اشتباه بزرگ بود!"

بعضی کارها هست که با اینکه می دونی اشتباهست نمی خواهی ولشون کنی و همچنان ادامه می دی. این کارها اون لذتی رو بهت می دن که شاید با یک عمر عمل صالح این لذت نصیبت نشه.

اوایل از اینکه بخوام کارهای که می دونم اشتباهه رو برای دیگران تعریف کنم ابا داشتم، می ترسیدم که تمام کارهای درستمو به هوای این کار ببرن زیر سوال (می دونم که الان هم دقیقا می برن!).

 اما نه من نباید آدم کاملی باشم که همه در ظاهر ازش تعریف می کنن و در باطن دوست ندارن جای اون آدم باشن. من اون آدمیم که اشتباه می کنه، اشتباه می کنه و کیف می کنه از این لذت ها و همه غبطه می خورن از اشتباه های کودک وار من.

عیبی نداره، اگه خوردم زمین بلند می شم.

زنده باد اشتباه های بزرگ و کوچیک من و زندگی ای که واقعا اسمش زندگی یه!