"War"
به جنگ فکر می کنم. هیچ کس نمی دونه بقیه با چه وضیعتی تو جنگ کشته شدن. فقط خودم میدونم. چون این من بودم که تا آخرین توان جنگیدم. این من بودم که روی خون بقیه پا گذاشتم تا از زنده ها دفاع کنم. این من بودم که نا امیدها رو امیدوار کردم. آره ،پیروزی فقط واسه ما بود. این من بودم که بینی ام به بوی تعفن و خون و کثافت عادت کرده بود. تنها بوی خون دشمن رو می شنیدم. اطرافم کسی نبود. فقط من بودم و دشمن. من با لباسی آرایش شده با خون و دشمن با اون لباس های تمییز و واکس خوردش! این من بودم که نترسیدم. این من بودم که نذاشتم اشکام سریز کنه.
من به خاطر عشق نجنگیدم. همه می پرسن خوب پس واسه چی جنگیدی؟ من اونها رو بی جواب می ذارم. لزومی نداره که راه خودمو پیش پای هر احمق بی فکری بذارم. هر کسی بخواد بدونه ،خودش می فهمه. نیازی به یاری من نیست. بذارید فقط بنویسم. بگم که توی این جنگ لعنتی چه کثافت هایی وجود داره که حتی روحتونم از اون خبر نداره. حتی زمین زیر پات یکی از دوست ها ی دست پا چلفتی ات باشه که دست نداره و تو هم اسلحه به دست سعی می کنی پاهاتو محکم بذاری و حداقل فقط از جون خودت دفاع کنی. دیدن جوی خون کثیف برام عادیه. ولی واسه پدر سوخته هایی که آدم های با استعداد رو فرستادن جنگ تا کشته بشن و خودشون بدون کوچکترین استعداد حتی خم به ابرو نیاوردن چی؟ استعداد های مملکتشون از بین رفته... من دلم خوش بود که دارم از این دنیا خداحافظی می کنم ،بدون این که بدونم بعد از دیدن این همه لجن ،باید یرگردم شهر خودم و به زندگی لعنتی خودم ادامه بدم. بعد از دیدن اون همه جسد ،دیدن آدم های زنده واسم یه جور های بدیه. تازه ،منو قهرمان خطاب می کنن. چه قهرمانی؟ قهرمان ها کس هایین که مردن. همونا که اینقدر جسدشون رو زمین مونده بود ،بدون اینکه دفنشون کنن ،چهره شون قابل تمییز نبود. بازم بگم؟؟ بسته دیگه ،می ترسم شماهایی که به زندگیتون امیدوارید رو نا امید کنم. می ترسم گل های تازه روییده رو مثل جسدها زیر پام له کنم ...