می دونستم آخر سر اینطوری می شه. وقتی در و باز کردم ،سیگارش روشن بود ،دودهای به هم تابیدش به سمت سقف می رفت و یه صندلی خالی ... و دریایی از خون روی پارکت قدیمی و کثیف ... به خدا می دونستم اینطوری می شه. صندلی خالی ... با کلت تموم کرده بود. آره ،با کلتِ باباش. آرزو نکردم که ای کاش زودتر می رسیدم. حتی یه ذره زودتر. آخه سیگارش هنوز روشن بود. گوشه ی لبام بی اختیار می لرزید. من ...؛

دیر یا زود این کارو می کرد. می دونستم.

زانو زدم. توی مغزش خالی کرده بود و مغز منم خالی بود. یاد هیچ کس و هیچ چیز نیوفتادم. چشام می سوخت. دود سیگارو با گوشه ی اونا می دیدم. همه چیز غیر از اون ساکن بود. چشام میدید ولی مغزم کار نمی کرد.

 

خب دیگه تموم شد. مدتها از این لحظه می ترسیدم ،حالا دیگه زمان این لحظه هم رسید. می دونستم خودشو آخر سر می کشه ،اونم با کلت باباش. رفتم طرف میز. سیگار هنوز نیمه روشن بود. نصفه بود. حتی تمومشم نکرد ... انگار عجله داشته.

خوشحال بودم ...

حالا دیگه یه مرده محسوب می شد...