"Fear Of The End"
از این می ترسم که یه چیزی تموم شه. درسم، پروژه ام، ارتباط ام با دوستام و همه چیزهایی که خوبن اما بعضی اوقات اعصاب خردکن هم می شند. اما همیشه این دغدغه هست که یه روزی تموم شن.
پروژه مو از ترس اینکه تموم نشه لفتش می دم، همش از فردای اون روزی می ترسم که تموم بشه.
راستش هیچ چیز اونقدرها هم سخت نیست! تنها ترسی که وجود داره ترس تموم کردنه. حتی اگر قشنگترین چیزها هم تموم شدن، می بینیم که روزی به افتخار اونها لیوانها رو به هم کوبیدم، جشن گرفتیم و با صدای بلند و زشتمون زدیم زیر آواز.
-گرفتن مدرکمو تقریبا یک سال عقب انداختم تا پس پریروز رفتم و گرفتم، یه آب پرتقالم پشتش خوردم. چیزی برای ترسیدن نداشت.
-و تموم کردن تمام رابطه های کاکتوس وار –هر وقت بخواهی بغلشون کنی، خار دارند!- اولش خیلی سخته، ولی بعدش اون احساس رهایی ش توصیف ناپذیره!
+ نوشته شده در 11 Apr 2010 ساعت توسط پیرمرد کثیف