عيد پارسال به يك تور خيلي خيلي بزرگ داشتيم كه ماهي­هاي پرنده­اي كه از تنگ بيرون اومدند رو به جاشون برگردونيم. آقا مي­گفت بايد از سال ديگه تنگ­هاي قفل­دار به بازار بيارن. سبزه­ها به جاي اينكه رو به سقف پرواز كنند، سوراخ­هايي در زمين ايجاد كرده بودند كه مثل مار توش فرو مي­رفتند، آخر عيد با قيچي باغبوني به جونشون افتاديم و سوراخ­هايي كه ايجاد كرده بودند با جسدشون پر كرديم. ماشين­مون تمام عيد رو دور يك ميدون مي­چرخيد، هر چي بالا اومديم و پايين رفتيم تا فقط يه دور تا خونه خانوم­جون بهمون سواري بده، قبول نكرد. حاج آقا عيدي برام دندون گراز گرفته بود، مي­گفت شانس مي آره، مدتها با نخ دندون به گردنم بسته بودمش كه يه روز صبح كه از خواب پاشدم ديدم ناپديد شده، شخصي كه به شانس نياز مبرم داشت شبونه دزديده بودتش. 

ميگفت غروب خورشيد توي روزهاي عيد حرفهايي تازه­اي داره، دو روز كنارش نشستم و ديدم بهم دروغ مي­گه. اما روز سوم و چهارمم نشستم. حتي الان كه فكر مي­كنم تا سيزده هم نشستم. به روش نياوردم، هر وقت كه برمي­گشت كه نگام كنه، لبخند به اين پهني مي­زدم كه يعني :«آره، راست مي­گفتي­ها!»