"Woman With Glasses"
![]()
هميشه وقتي وارد مغازهش ميشدي پشت كوهي از كتاب گم بود. عينكاش رو تا نوك نوك بينيش پايين آورده بود (چند دفعه به محض ديدن اون آرزو كردم كه اي كاش عينكي بودم!). كافي بود دهنتو باز كني و اسم نويسنده از دهنت باز نشده، روي نردبون كتابخونه مي ديديش، هزار تا كتاب با خودش پايين ميآورد. ديشب ساعت از ده هم گذشته بود، از رستوران برميگشتم ديدم هنوز درمغازهش بازه بدون اينكه كركرهاش تا نيمه بسته باشه.
بله بعضيها زندگي ميكنند، بعضيها عشق! عشق آقاجون!
+ نوشته شده در 25 Feb 2010 ساعت توسط پیرمرد کثیف
|