هميشه وقتي وارد مغازه­ش مي­شدي پشت كوهي از كتاب گم بود. عينك­اش رو تا نوك نوك بينيش پايين آورده بود (چند دفعه به محض ديدن اون آرزو كردم كه اي كاش عينكي بودم!). كافي بود دهنتو باز كني و اسم نويسنده از دهنت باز نشده، روي نردبون كتابخونه مي ديديش، هزار تا كتاب با خودش پايين مي­آورد. ديشب ساعت از ده هم گذشته بود، از رستوران برمي­گشتم ديدم هنوز درمغازه­ش بازه بدون اينكه كركره­اش تا نيمه بسته باشه.

بله بعضي­ها زندگي مي­كنند، بعضي­ها عشق! عشق آقاجون!