سرنوشت
اعتقاد نداشتن به سرنوشت بعضی اوقات نیز مشکلاتی را ایجاد میکند. مثلا زمانی که به هیچ وجه نمی شود بعضی وقایع را توجیه کرد یا علت آنها را تفسیر نمود (البته این بحث جداست که چه نیازی به تفسیر آنها داریم؟). تقریبا به طور مطلق به طرز تفکر انسان ها مربوط می شود ولی بعضی اوقات انسان هایی که کوچکترین اعتقادی به آن ندارند درگیر فکر در مورد سرنوشت می شوند؛
متون دینی ما که مشحون از چیزی به نام «سرنوشت» است. حتی در متون دینی خیلی دور نیز وجود دارد به عنوان نمونه در دین بودا یا آیین های هندوی مربوط به زمان های بسیار بسیار دور. حتی در مورد این که انسان کیست یا به عبارت دیگر «من کیستم؟» سرنوشت دخالت زیادی دارد. یعنی این که سرنوشت انسان هاست که آنان را به این تیپ و شمایل به وجود آورده و تغییر پذیر نیز نیست و مقصر هیچ انسانی نیست. (واژه ی مقصر فقط در نقص وجودی انسان هاست نه معلولیت های جسمی.)
حالا چه جیزی ما را در طی این زمان ها به «این» سوق داده؟ چه جیزی باعث شده که انسان واژه ایی به نام سرنوشت را بیافریند و در هر توجیه ایی از آن استفاده کند؟
بدون جدل ،احساس کمبود یا نیاز باعث شده پیدایش هر چیزی می شود. ولی چه نیازی؟ نیاز به توجیه یا نیاز به هر چیزی غیر از آن؟
معمولا اعتقاد به سرنوشت در مورد خیلی انسانها باعث می شود که آنها کاری برای خود و زندگیشان انجام ندهند. جون به هر حال از دیدگاه آنان زندگیشان قابل تغییر نیست. قابل تبدیل نیز نیست. تغییر در زندگی کاملا قابل قبول است ولی نه تبدیل.
ولی چه می شود اگر اعتقاد به سرنوشتمان را قطع کنیم؟ آیا باعث پیشرفت ما نمی شود؟ (هر چند همیشه مانع پیشرفت نیست.)
افراد نسبتا زیادی را می شناسم که با این وجود که نسبت به دین تعصب دارند ،نسبت به سرنوشت افکار خشکی ندارند. بیشتر اوقات در فکر پیشرفت خود هستند نه پیشرفت حرفی ، پیشرفت واقعی. افراد خیلی بیشتر را میشناسم که در حد حرف در فکر پیشرفتشان هستند. فکر نمی کنم تا آخر عمر آنرا عملی کنند. ولی هنور مشکل غیر قابل حلی برای خیلی از افراد وجود دارد. هنوز حل نشده ،فکر هم نمی کنم مانند خیلی از مسائل دینی نزد خیلی ها قابل حل باشد.تعریف درستی از آن وجود ندارد. در دین های مختلف با وجود مفهوم یکسان ،تعریف های متفاوتی وجود دارد. مثلا در اسلام سرنوشت واژه ای خشکی نیست. قابل انعطاف است. قابل تغییر است. البته نه واژه ی سرنوشت! بلکه سرنوشت افراد در جای جای قرآن تغییر کرده و این موضوع حتی به دفعات متعدد تکرار شده. ولی مثلا در انجیل ،اصلا موادی به این صریحی وجود ندارد. در اکثر موارد از جبر افراد صحبت می شود حتی در مورد شخصیتی به نام عیسی ناصری.
نه اینکه سرنوشت به معنی جبر مطلق باشد ولی در سرنوشت جبر هم هست. به مقدار زیاد.
راستش هیچ چیزی باعث نمی شود که اعتقاد به سرنوشتم را به دست بیاروم. از نظر من در زندگی هیچ جبری غیر از مرگ و تولد وجود ندارد. در مورد هر جبری که فکرش را بکنید باز به همین دو مربوط میشود نه چیز دیگر.