در لیوان چایی ام شناورم و با هر هم زدنی خودم رو گم میکنم. به خاطر تمام حماقتهایی که وقتی متوجه­شان شدم، زدم زیر گریه،و به خاطر روابط کشکی­ای که اینجا و آنجا آغاز می­شند و هیچ گاه توان تمام کردن آنها را نداریم. به خاطر تلاشهای بی مورد، به خاطر صدها بار زمین خوردن و بلند شدن. به خاطر بدبخت بودن و همیشه در بدبختی باقی موندن و امکان  تغییری نداشتن و همیشه دور خود چرخیدن. جوابی هم برای تمامی این سوالها و سر درگمی­ها پیدا نمی شه. خوشحالی ما به تار مویی وابسته است که هیچ­وقت دووم نمی آره.

P.S: نه من اصلا خوب نیستم، روزهاست که صبحها با حسرت به تختخوابم نگاه می کنم و بارها از خودم می­پرسم که فرصتی دارم که لحظه­ای استراحت کنم. گلوم درد می­کنه و روابط انسانی برام دردناکه، دوست دارم اونقدر مریض باشم تا تمام روز رو توی خونه استراحت کنم و کتابی در دستم بگیرم و سر و ته­اش رو دربیارم. مثل مسن­هایی که از کوچکترین تغییر شرایط می­ترسن، حتی نمی­تونم به خودم استراحت بدم.

زندگی متشکله از دروغهایی که مردم بهت می­گن و ترسهایی که در درون خودت داری. حالا اینکه که کدوم بدتره رو نمی­دونم.