هر چه سیل وسیعتر شود، آب کمعمقتر و گلآلودتر می شود. انقلاب تبخیر میشود و آنچه پشتسر خود میگذارد دیوانسالاری جدید است.
-کافکا
هر چه سیل وسیعتر شود، آب کمعمقتر و گلآلودتر می شود. انقلاب تبخیر میشود و آنچه پشتسر خود میگذارد دیوانسالاری جدید است.
-کافکا
تقدیم به همه مردمی که سی سال ایستادند؛ هرچند با تاخیر.
چون نمیتونم سرعت ماشینو کنترل کنم، با سرعت خاصی خونههای سازمانی مرکز شهر رو نگاه میکنم، درسته رسوب بارون خطهای بلندی رو روی اجزای ساختمون کاشته و قدمت اونها به سی سال میرسه اما هنوز استوارند.
بعد با نگاه بیشتر به اونها متوجه میشم که اونها به صورت انکارناپذیری خوشبختند. قدیمی اما خوشبخت. حتی غروب آفتاب هم اونها رو برافراشتهتر نشون میده تا توسریخورده. و حساب میکنم که چقدر آدمهای خوشبخت توی این واحدهای زیاد زندگی میکنند که من نمیشناسمشون.
بعد از این فکر آنچنان شادی عظیمی درونمو میگیره که لبخندی روی لبام به وجود میآد. وقتی که توی خیابون شروع به راه رفتن میکنم متوجه میشم که همه با حسادت به لبخند من نگاه میکنن، غافل از اینکه بدونن خودشون توی اون خونههایی که دیدم چقدر خوشبختاند.
بعضی وقتها که نه از روی وسواس چیزی روی دستمال کاغذی می نویسم، شلخته وار گمش می کنم. اون موقع فکر نمی کنم که حوصله داشته باشم به اونها نگاه کنم.
و چقدر خنده داره یک ماه بعدش، وقتی با عجله و کلافگی تمام دستمال کاغذی های جا مونده رو میزها ، سطل آشغال و کشوی کاغذها رو می گردم. خیلی جالبه که معمولا آخر سر هم پیداش می کنم. خیلی از این قسمت لذت می برم.
وقتی پیداشون نمی کنم فکر می کنم
احتمالا یکیش افتاده زیر چرخ یه ماشین، اونم فقط تو روز بارونی
احتمالا یکیش هم داره تو ماشین لباسشویی تاب می خوره
و احتمالا یکیش هم اشتباها دادم به خانمی که ازم دستمال خواست
و یکیشم هنوز باد داره می بره.
دستمال کاغدی خیلی خوبه، چون اگه دلش نخواست بمونه می تونه پر بکشه بره از پیشم.
اصلا ناراحت نمی شم، چون اگه بره حداقل سعی می کنم یکی بهترشو بنویسم.
من اینجا می مونم تا بنویسم، برای همین بهم می گن لجباز!
بعضی وقتها فکر می کنم، جهان با همه اون حاکمها و محکومها و قتل و غارت ها بر عادلانه ترین نوعش استواره!
بعد از این همه سرکوبها ، نتایج اون قدرها هم دل سرد کننده نیست!
حاج آقاها انتظار داشتند فردای شنبه روز سرکوب گرانه ایی، مردم دوباره وارد لباسهای تیره و مرده خود شوند و همه چیز مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده از سر گرفته بشه.
اما چیزی که من امروز می بینم امیده. اما نه امید به سیاست.
من یکشنبه خانمی رو دیدم که به احتمال زیاد از سر کار برگشته بود، مقنعه و مانتو بلند و تیره پوشیده بود، اما کفش پاشنه بلندی به پا داشت؛ تعریف جدیدی از یک زن کارمند.
دوشنبه مادر و دختری را دیدم که هر دو روسری صورتی پوشیده بودند، اون رنگ شادی که هیچ وقت توی خیابونها ندیده بودم؛ تعریف جدیدی از شادی.
چهارشنبه مادرانی رو دیدم که قاب عکس فرزندان خودشونو در دست گرفته بودند؛
پنج شنبه زنان و مردان میان سالی رو دیدم که در تظاهرات شرکت نکرده بودند، اما همه با چه شوری سرشونو از پنجره بیرون آورده بودند؛
موضوع سیاست، تظاهرات و طرافداری نیست. موضوع اون امید، اشتیاق و باور خوده که مدتها قبل از این جریان شکل گرفته بود، هر چند حالا آشکار شده.
هیچ وقت هیچ کس نتونسته این لذت از زندگی را از دل کسی بیرون بکشه.
دوباره تنها گذروندن تولدم نه در کنار انواع مشروب جاتِ ونه سیگارجات و نه حتی چای سبز یا قهوه های ماهرانه دم کشیده شده است؛
این در کنار تنهایییه طلایی تقسیم نشدهی منه که نه تنها شامل احساس آزادی یه ، بلکه شامل احساس تأسفییه که چرا سالهای گذشته این تنهایی را نه تنها درک نکردم، بلکه نپذیرفتم.
من تولد خودم رو در کنار فضاهای خالی گرم خودتون با آب سیبهای ترش و نون خامه ای های چاق جشن گرفتم. :)

قسمت بد مرضهای جسمی و روحی نه خود درد، بلکه احساس انکارناپذیر خوب نشدنه. این احساس خوب نشدن اون قدر بهت فشار می آره که قسمت عمده مریضی ات وقف این می شه که ازت خودت می پرسی آیا واقعا خوب می شم یا نه؟
همیشه جواب من برای این سوال نهِ.
شباهت نمایش های تلویزونی به مناسبت دهه فجر با نمایشنامه های مدرسه ایمون که صرفا به خاطر تنوع توش بازی میکردیم یا احیانا سر صف نگاهش میکردیم اینه که تمامی شخصیت ها یا خوب مطلق اند یا بدِ مطلق. تنها تفاوت اینه که نمایشهای تلویزونی متاسفانه پوشش مالی خیلی قدرت مند تری دارند، اما با همون فلسفه احمقانه.
I’ll rent a house somewhere
I’ll listen to Biosphere
and all I see there
a straight line in the atmosphere
every hour will be longer
and I’ll linger with pleasure
Ane Brun
که آقاجون تبریک که این ماه هم فجیع تر از همه ی ماه های سال به هدر رفت؟ یا اینکه انشالله چشم اسرائیل دور از ماههای دیگه رقابت با ابر قدرت ها رو دوباره از سر بگیرید؟
یا شایدم من حسابی زده به سرم؟ به هر حال اینم هست دیگه.
من سعی کردم تا حد امکان دروغ نگم. هر چیزی که نوشتم صد بار خوندم تا مگر شخصیتی هام جایی بلند پروازی نکرده باشن یا بیش از حد غیر واقعی جلوه نکنن.
ولی خب اون قدرها شخصیت هام واقعی نبودن. بیش از حد خودخواه - سرد و بی تفاوت بودن. چون مسلما از من نشات می گرفتن.
شاید بیشتر از نوشتنشون انتخاب عکس هاشون وقت می گرفت. سعی میکردم دقیقا اون عکسی رو انتخاب کنم که حس اش از همه بیشتر به نوشته نزدیک تر باشه.
مشکل من اینه که بیش از حد آزادم. آزادم که هر شب یه کتاب (بله فقط یه کتاب) رو صد بار دوره کنم بدون امید به این که فردا کسی کتابی رو بهم معرفی کنه که جایگزین این کتاب نم گرفته بشه. یا آزادم هر چیزی که دوس دارم بنویسم و این بیشتر دست من و شخصیت های قلابی مو می بنده. مگه چقدر موضوع هست که دوس داشته باشم؟ و مگه چقدر آدم تو روز می بینم که شخصیت های داستان منو بسازن؟
و این دنیای منو کوچکتر و کوچکتر می کنه. جایی که می بینم دارم یه صحنه رو بارها و بارها توصیف می کنم. جوری که اونها رو حتی تو خوابم می بینم.
تنها چیزی که توی پست های قبلی باهاش احساس نزدیکی کردم یه خط شعری از آقای بوکفسکی بود : بهشت سبز به خانه ام می آید و من خاکستری می گریم. خاکستری خاکستری خاکستری.
شکی در این نیست که من خوشبختم. در اینه که (شک منظورمه) دنیام بعضی وقت ها اینقدر بزرگ و خالیه که من می مونم گلهای زرد و صورتی و بنفش و یه عالمه خوشبختی و هیچ آدمی به جز من و چند تا موجود زنده من جمله کفشدوزک - پشه (؟) و جوراب های گل دار.
وسواس زن خانه داری رو گرفتم که یه گلدون رو بارها و بارها تمیز می کنه و باز هم در انتهای روز فکرش نگران اینه که اون گلدون اون گوشه اصلا تمیز نیست.
ورود غیر منتظره ی خودمو به این مکان نه چندان مقدس تبریک می گم.
We've passed high school by passing these times
«به ما ملحق نمی شوی؟» این را اخیرا آشنایی از من پرسید که پس از نیمه شب در قهوه خانه ای خالی با او رو به رو شدم. گفتم: « نه نمی شوم.»
-کافکا
بهشت سبز به خانه ام می آید
و من خاکستری می گریم. خاکستری خاکستری خاکستری.
تمام دهنم رو مزه ی گس خمیر دندون پر کرده . مثل چاقو ی خونین آخته ای که برای کشتن من اومده ، از آینه نگاه می کنم، حیوان خانگی ام هم با تفکر وایستاده و بو می کشه، دستی از روی نوازش بر سرش می کشم ولی هنوز خودم می ترسم. هنوز بو می کشه و مزه ی گس دهنم رو آزار می ده.
این کابوس شبانه ی من هنگام مسواک زدنه. برای همینه که از مسواک زدن می ترسم...