"Bubble of Sadness"

  

من نمی تونم این چیزا رو به ژولی بگم. چون می شناسمش.

صبح طرف های ۱۰:۳۰ یا ۱۱ (برای من صبح حساب می شه) دم اون رستوران بزرگه منتظر ژولی وایستاده بودم تا با هم صبحانه بخوریم.

کم شلوغ نبود.

چند تا بچه رد شدن و چند تا امضای مسخره ازم گرفتن.

چند قدم اون ورتر به یه پیرمرده ازم پرسید که کی کتاب بعدی رو شروع می کنم؟ منو واقعیت رو بهش گفتم:" شاید هیچ وقت."

برام اهمیتی نداشت که چه جوری منو می شناسن. وقتی ژولی هم اومد در مورد دوستاش حرف زد که احمقانه ( البته اصطلاح خودمه) منتظر کتاب بعدی منن.

من واقعیت رو بهش  گفتم:" ببین من از اون حروم زاده هایی نیستم که یک کتاب قشنگ می نویسن و زمانی که جرقه زد و معروف شدن  از اسم خودشون سوء استفاده می کنن و راه به راه چرت و پرت خورد مردم می دن."

ژولی ناراحت  به نظر می رسید ولی من جدا حروم زاده نیستم. ممکنه پست باشم یا ممکنه دم دمی باشم ولی حروم زاده نیستم.

وقتی با ژولی رفتیم خونه ی من - بعد از مدتها جواب سوال همیشگیمو پیدا کردم: " من ژولی رو دوس ندارم."

خوشحال بودم بعد از سالها در کنار اون بودن احساس کردم دیگه می دونم واقعا به خاطر چی باهاشم.

برای همین بعد از این همه سال حتی یک بارم بهش پیشنهاد ازدواجم ندادم. چون همیشه در ذهنم در کنار اون زندگی کردن لذتی نداشت.

حالا می فهمم چرا لذت نداره.

من می تونم دستشو بگیرم و آروم در گوشش بگم که دوسش ندارم . نه به خاطر اینکه لیاقت نداره یا هر چی . به خاطر این که اون زنی نیست که به درد زندگی من بخوره.

تصدیق می کنم که هزاران هزار مرد درست حسابی آرزوی زندگی کردن باهاش رو دارن. هم به خاطر خانوادش هم به خاطر خودش. ولی من یه زن دیگه رو ترجیح می دم چون طرز زندگی من همچین زن ایده آلی رو نمی پسنده.

من کتاب نمی نویسم که معروف بشم مینویسم تا از رنج هام کم شه.

من هیچ وقت باور کنید هیچ وقت توی عمرم سر ساعت معیینی نه خوابیدم و نه بلند شدم. همین طور در مورد غذام. تفریح و هر نیازی که بهم وصله.

همیشه آدم نا منظمی بودم. ولی فوق العاده وسواسی و مرتب.

علاقه هام هم به عنوان جزئی از وجود من زمان مشخصی نداشتن. راستش آدم بی احساسی بودم. در تمام زندگیم. ژولی رو حروم کردم و خودش نمی خواد اینو قبول کنه.

من زنی می خوام که دم دمی باشه و هر موقع که بخوام نگاش  مثل یه تیکه یخ باشه. نه مثل ژولی پر از احساسات و گرما و حرارت. ژولی بیش از حد از من دوره.

ما با هم خاطرات زیادی داریم و داشتیم. اونم خاطرات خوب ولی یه مرد خاطراتشو دور می ریزه. من نمی تونم در مورد هیچ کدوم از این فکرها به ژولی چیزی بگم چون طبیعت یه مرد اینه که احساساتشو نگه، اگه می گه دروغ بگه.

این کارا کار پسر بچه هاس. نمی خوام بگم که مرد شدم می طلبه که اینطوری رفتار کنم.

به ژولی نگاه می کنم ولی در واقع اونو نمی بینم به فکر اینم که کی فرشته ی نجاتمو می بینم.

 

"Men Always Afraid Of That"

Not Very Far Away From You.... You'll Do it Some Day 

"I Use Drug As A Pistol"

دیگه پوستر های تبلیغاتی - دوری از الکل - ورزش - رژیم غذایی- سلامت - تندرستی - عشق - علاقه و هر جور مزخرف دیگه واسم خسته کننده است.

شاید دیگه احمق نیسسم. باو! 

"GoodBye My Lover"

 

احساس می کنم تمام ارزش های وجودیم مثل هسته های سلول های کنار هم دیگه دیده نمی شن.

کی می تونه حدس بزنه من واحد چندم زندگی می کنم؟ واحد 248 ام  ،طبقه ی 12 ام.

چه کسی حتی می تونه فکرشو بکنه که موجودی توی یه واحد کوچیکی مثل واحد من نفس می کشه؟ مثل هتل بزرگی که هیچ کس برای سکنه ی اون احترامی قائل نیست.

عشق ،علم و ذکاوت من داخل وجود گل های مصنوعی اتاقم رفتن. تلویزیون همیشه اخبار های تکراری پخش می کنه و جالب اینجاست که همه ی ما تک سلولیها هر روز اونها رو با دقت نگاه می کنیم.

 

"Z" هم هر روز می آد – سبدی پر از گل های مصنوعی و میوه و غذا با خودش می آره – با هم چای می خوریم، آهنگ گوش می دیم ، سیگار می کشیم و بعد دقایق ساکتی رو با هم تقسیم می کنیم – دروغ گفتم اگه بگم دقایقی پر از احساسات لطیف!

 

"Z" می گه که باید نوشتن رو ادامه بدم ،به این فکر نکنم که موجود کوچیکی هستم. اون واقعا از من می خواد که زودتر خودمو تو نوشته هام پیدا کنم و قید مزخرفات دیگه رو بزنم.

ولی من ... فقط احساس هسته ی یه سلول کوچیک بودن رو دارم. احساس می کنم که فقط یه گوپی ریزم که توی آکواریوم مدرنی زندانی ام. بعضی وقتها حتی به زنده بودنم هم شک می کنم.

 

گه گاه که سوار آسانسور میشم ، 13 14 ساله هایی رو می بینم که اسکیتشونو گرفتن دستشون با لپ های گلی و لبخند های مضحک. احساس می کنم انرژی داره توی اونها خفه می شه، چون اونها حتی یه درخت واقعی ندارند که زیر سایه اش زندگی کنن. "Z" رفتار متفاوتی با اونها داره. باهاشون حرف می زنه ،شوخی می کنه یا حتی بعضی وقتها بهشون آدامس بادکنکی تعارف می کنه. من پیرتر از این حرفام که بتونم تحویلشون بگیرم.

 

چند روز پیش یکی از اون دختر های بامزه – با موهای صاف قهوه ای که از کلاش زده بود بیرون – ازم پرسید که واحد چندم زندگی می کنم؟ جواب من فقط یه عدد بود:« 248». یکی از نحس ترین شماره های زندگیم. در صورتی که با شنیدن این رقم لبخند موفقیت آمیزی زد. ولی من هیچ واکنشی نداشتم. حتی یک لبخند. داشتم می رفتم چند تا گل مصنوعی بخرم. چون حراج بود اونم با قیمت ارزون تر.

 

 

آخر سر کار خودمو کردم؛ چند روز پیش که "Z" اومده بود – با غذاهای چرب و لذیذ و حتی چند تا فیلم که موقع خواب حوصله ام سر نره – بهش گفتم که دوسش ندارم. این طوری بهش نگفتم البته  - بهش گفتم که اون هم یکی از اون چیز هایی که حالمو بهم می زنه.

چراغ های آفتابی ،گل های مهتابی و تلویزون های چرند گو و "اون".

 

 چیزی نگفت. سرشو انداخت پایین و آروم سیگارشو توی پوست پرتقال خاموش کرد. بعد دوباره فندکشو برداشت و یه سیگار دیگه روشن کرد- بدون هیچ فاصله ای. به کشی که موهاشو باهاش می بست نگاه کردم ،قرمز بود. رفتم صدای تلویزیون رو بلند کردم و دوباره برگشتم و سر جای اولم نشستم. خودنویس ام رو گرفته بودم دستم و روی ورق سقید دفترچه تلفن می خواستم چیزی بنویسم.

راستی یادم رفت بگم که دفترچه تلفن من سفید سفید بود. کسی رو نمی شناختم که شماره اش رو توش بنویسم. بعضی صفحه هاش رو شعر نوشته بودم و توی بعضی صفحه هاش جای چند قطره اشک و خون بود.

"Z" تا ساعت 8 پیش ام موند – یه مقدار بیشتر از همیشه. ما دیگه سکوت رو بین همدیگه تقسیم نمی کردیم – هر کسی برای خودش سکوتی به وجود می آورد ،یه سمفونی متفاوت با دیگری.

بعد بلند شد و پالتو و کلاه شو برداشت و بعد اومد و سرد باهام دست داد و آروم گونه ام رو بوسید و رفت ...

 

یه دستم سیگار بود و دست دیگه ام خودنویس. فکر کردم الان 12 طبقه رو میره پایین و از نگهبان خدافظی می کنه و بعد از در ساختمون خارج می شه. بیرون چند تا بچه رو می بینه که دارن اسکیت بازی می کنن. از روی زمین یخ زده عبور می کنه.سرشو توی پالتوش قایم می کنه و با کفش هاش چند تکه یخ رو می شکنه؛

"اون" رفت ... "Z" راستی راستی رفت.

 

توی دفترچه تلفن می نویسم: « خداحافظ  Z».

"Hot Tub"

  

 

فکر می کنم الان هر کی بود می گفت Over Dose  شدم ولی من یادم نمی آید چیزی مصرف کرده باشم. بیشتر افکارم  Over Dose  شده. فکر می کنم واسه گرما و بخار حمومه و سرمای کف زمین.

   روی موزاییک های سرد و خیس کرم رنگ قدیمی حموم نشستم و اونها رو تک تک می شمارم. لای درز اونها سیاهی رفته و قطره قطره آب سرد می چکه توی وان حموم و هر چند لحظه یه بار صدای مایوس کننده اش می آید. صورتم قرمز شده و لبام کبود. از احساس سرمای موزاییک ها لذت می برم.

    توی حموم هیچ آیینه ای وجود نداره ولی من همه ی اینها رو توی آیینه می بینم، حتی موی قرمز خودمو و چر کهای بین موزاییک ها.

    و کم کم گرما روی من اثر می کنه. صدایی پشت در حموم ازم سوال می

پرسه، کی از این حموم لعنتی بر می گردم؟

 

تازگی ها منو مو قرمز صدا می زنن. صرفا از این اسم خوشم نمی آید. ولی بی راه هم نیست. رنگ موهام روز به روز به رنگ خون نزدیکتر می شه.

تازگی ها صدای مکرر تلفن رو کمتر می شنوم، شاید چون بیش از حد به اونها بی محلی شده.

    فکر می کنم اگه یه ذره دیگه بگذره و من از این مخمصه بلند نشم، صدای پشت در حموم تشخیص میده که Over Dose  شدم و درو می شکنه.

    راستش من بیشتر به یه گوش احتیاج دارم تا یک کلینیک ترک اعتیاد. همه می گن که به یه مشاور روانی احتیاج دارم. آدرس و شماره های مشاوران روانی پشت سر هم روی میز تحریر اتاق چیده شدند.

همه  برای من نگرانن. می گن برای خوب شدنم باید به چیزهایی که اعتقاد نداشتم ایمان بیارم.

موزاییک ها رو لمس می کنم، احساس محبت به همه ی دور و اطرافم به ذهنم می رسه، روی موزاییک ها دراز می کشم. نمی دونم بعد از چه مدتی ولی بعدش احساس می کنم دیگه نمی تونم از این مخمصه در بیام. چشمام بسته می شه وقتی بازشون می کنم چند تا مامور آمبولانس در حال بلند کردن منن.

 

صدای پشت حموم کنارم وایستاده، نگران نگام می کنه. بعد دستمو محکم فشار می ده و آخر سر می گه:« خوب می شی.»

"!Yoo Gal"

یه دختر ممکنه ابروهای کلفتی داشته باشه ولی مسلما یه دختر سیبیل نداره ...!. 

"When You're Super Hot"

هی نیگاه کن ،وقتی که خیلی داغ داغی  بهتره که هیچ غلطی نکنی. این یه پیشنهاد کاملا دوستانه است.

"خاطرات راپونزل ..."

دستمو کردم تو موهام. مقداری از آن نیست شده بود. نکنه کسی شبانه قیچی به دست ... ؟! ...

"فرنی و زوئی - J.D Salinger"

مثل همیشه ادعاهای من نسبت به علم مطلق و همه چیزدانی پوچ و بی معناست، اما تو از  بین همه ی آدم ها باید به آن بخشی از من که فقط در لباس هوش و زیرکی ظاهر می شود احترام بگذاری. سال ها قبل یعنی در آن روزهای اولی که فهمیدم در آینده نویسنده می شوم، یک بار داستانی جدید را با صدای بلند برای "س" و بوبو خواندم. تمام که شد ، بوبو رک و راست (اما با چشمی به سیمور) گفت داستانم «بیش ار حد هوشمندانه» است. "س" در حالی که لبخندی گرم به لب داشت سری به نشانه ی عدم تایید تکان داد و گفت هوش و زیرکی مایه ی بلا و مصیبت دایمی من و پای چوبی من است و جلب کردن توجه عام به آن نشانه ی بی ذوقی و بد سلیقگی.

"Suicide"

همه می گن به محض اینکه دلیلی واسه خودکشی پیدا کنن خودکشی می کنن ولی جالب اینجاست که در واقع هیچ کس خودکشی نمی کنه.

"Freak"

 

همش یه آهنگ گنگ و مبهم تو ذهنم غلت می خوره. دلم به هم می پیچه و من خم می شم و دستامو می ذارم روی دلم و آه می کشم. موهام مثل بارون های پاییزی می ریزن. همه جا رو مو گرفته و من تنها قسمت بدنم که کار می کنه دستمه. که بنویسم که چه حس بدی دارم. منتظرشم تا بیاد تا منو از دست این مخمصه نجات بده. می آد؟

چه اهمیتی داره تا چند دقیقه ی دیگه حتی دستم خشک می شه. احساس می کنم که یک جسد بغلمه. نمی تونم سرمو بر گردونم تا نگاش کنم. هنوز دلم درد می کنه و هیچی تکون نمی خوره فقط دل منه که صدا می ده. صدای شکسته شدن و خورد شدن. همه چی از بین رفت. همه چی.

دیگه به سختی می نویسم . دوسِت داشتم ... چون که نیومدی.

فقط به خاطر این که نیومدی. اگه میومدی ... نه. دوسِت نداشتم.

 

"16 آذر"

امروز روز بدبخت هاست.

وقتی از در وارد می شی یه دسته گل خر زهره می دن دستت می گن روزت مبارک!!!

که یادت بیوفته یکی از بدبخت ترین قشرهای جامعه ی بلند پرواز ایران هستی. یکی از همون هزاران احمقی که بیش از ۵۰ درصد جمیعت رو تشکیل دادن.

فکر کن ...

تو هم مثل همون احمق ها باشی؟! بل احمق تر.

نمی گم ای کاش جز این قشر بدبخت نبودم . فقط ای کاش این همه سر کوفت نمی خوردم.

روزتون مبارک...

"جنگل واژگون" - J.D Salinger

 

در هفده سالگی ،کورین با کفش پاشنه کوتاه نزدیک شش فوت قد داشت. تقریبا مانند داوری قدم برمیداشت که یاردهای یک زمین فوتبال را اندازه می گیرد. آدم باید خیلی به او نزدیک می شد تا بتواند زیبایی اش را ببنید. در واقع پاهای درازش خیلی هم جالب توجه بودند. و البته نه فقط پاهایش که تمام اندامش . گر چه موهای بورش فقط کمی رنگ پریده بودند – کورین بعدها پی تدبیری به آرایشگرش رجوع کرد، هر چند توصیه های مادام کمی زیادی وابسته به مد بود – اما واقعا مسئله ای نبود. همین موها بود که می گذاشت هر از گاه گوش ها به چشم بیاید و گوش های کورین از قضا خارق العاده بود : شکل و حالتشان ظریف و تقریبا ملیح بود و لاله های شان تیغه ای. بینی اش دراز ،ولی قلمی و بسیار استخوانی  بود ،چنان که حتا در سردترین روزها هم دوست داشتنی به نظر می رسید. چشم هایش فندقی بود و گر چه خیلی بزرگ نبود ،ولی بسیار مهربان بود. وقتی لبهایش نیمه باز بودند ،که خیلی کم اتفاق می افتاد ،چون صورتش تقریبا همیشه در حالتی حاکی از نوعی نا امنی شخصی در هم کشیده شده بود ولی وقتی نیمه باز بودند ، می دیدی که اصلا نازک نیستند ،می دیدی که قسمت میانی لب پایینی اش گرد و تو پر است. دختری بود با چهر ه ای فوق العاده.

 

  اما در هفده سالگی بیش تر پسرهایی که می شناخت، او را هر چیزی غیر از فوقالعاده می دانستند. به هر دلیل، حرف زدنش آن قدر سریع و غیر احساساتی بود که تا مرز خشن بودن می رفت، و همراه با آن، متاسفانه، مکالمه اش به شدت به داده های حقیقی وابسته بود. مثلا وقتی پسری داشت رقم دقیق تعداد پیک های مشروب الکی را که شب قبل مصرف کرده بود برایش تعریف می کرد ،کاملا احتما داشت کورین بپرد وسط حرفش و اظهار نظر وحشتناکی بکند نظیر این که : « اگه بجنبیم می تونیم به جای دوازده و چهل ،دوازده و سی و یک برسیم. حال دویدن داری؟ »

 

  یک چیز دیگر هم بود. مردان جوان حس می کردند ،یا واقعا می فهمیدند که کورین دوست ندارد در غیر از مواقع لزوم لمس شود. اگر چنین می شد ،او یا قطع رابطه می کرد یا معذرت می خواست. این از آن جور چیز ها بود که تاثیر خیلی بدی می گذاشت بر شنبه شبی که با «دانشجو بعد از این»های دانشگاه ییل می گذارند. کورین همین طور برای مدتی طولانی به قطع رابطه یا معذرت خواستن ادامه داد. شاید هیچ یک از این مردان جوان اصلا به درد او نمی خوردند. برای درست لمس کردن هر کسی کلی نبوغ خاص لازم بود ، بهتر بود از خیر یک دختر جوان مشکل دار می گذشتند.

 

  در کالج ،کورین خیلی از خودش بیرون آمد. خیلی نه ،کمی. دختر ها در پس تفات های او ،طبعی شوخ را کشف کردند و او را وا داشتند از آن استفاده کند؛ اما تمامش این نبود. به تدریج در تمام خوابگاه پیچید که کورین راز نگه دار خوبی ست،و در همان اوایل سال اولش به طور غیر رسمی به عنوان امین خوابگاه برگزیده شد.

 

...

 

"Cry Me A River"

همه چی برام درد آور بود.

داشت همه ی وسایلاشو جمع می کرد. حتی به چند تا دونه سیگارم رحم نکرد. حتی به چند تا تکه کاغذ پاره که توش شماره نوشته بود. شماره ی بد خط بدون اسم . و من ... نظاره گر بودم ،دست به سینه ، سر به زیر و غمگین. ای کاش برای همیشه می رفت.

 می دونستم دوباره بر می گرده و همه ی اون آشغال ها را با خودش می آره. همیشه وقتی می خواست بره ناراحت بودم. حتی اشک هامو نگه می داشتم.

 و بیرون از پنجره ،همه چی غمگین تر از اون چیزی که بودند به نظر می رسیدند. ماشین ها آروم تر حرکت می کردند و هیچ عابری نبود ... همیشه این موقع ها آسمون گرفته بود. حتی اون کتابی هم که گفته بودم بخونه با خودش برد. فکر کردم خودش می دونه که دوباره بر می گرده. معلوم نیست کی. مهم اینه که برگرده. و من همین طور دست به سینه منتظرش می مونم تا برگرده.

اتاق از اشغال ها خالی شد و اون داشت همه ی اون آشغال ها رو با خودش می برد. نصف شون ازش آویزون بودن و نصف بقیه اش اینقدر مزخرف و کثیف بودند که نمی شد حدس زد چی ان. تقریبا همه چی جمع شده بود.

مستقیم نگاش کردم. نگام نکرد. شاید می دونست دارم نگاش می کنم و اهمیت نداد. می خواستم یه چیزی بگم ولی نمی دونستم چی. جمله ی محبت آمیز یا معترضانه. موهامو گذاشتم پشت گوشم. راستش می خواستم بهتر ببینمش.

عکس مونم برد. عکس منو و خودشو که چسبونده بود به دیوار. شلخته ،مثل بقیه ی چیزاش. مکس کرد و برای چند ثانیه ای بهش نگاه کرد.

هیچی نگفتم. می تونستم خیلی چیزا بگم.

به طرف در رفت. صدای ترسناک لولای خشک در بلند شد ،ولی برگشت ...

 

بالاخره نگام کرد ،نگاه سرد ... «راستی یادم رفت یه چیزی بهت بگم. چهارشنبه این هفته ازدواج می کنم ... اگه خواستی بیا...»

 

و در با آروم ترین صدای ممکن بسته شد.

"Nothing 2 Say"

برین خدای خودتونو اصلاح کنین.