کانت میگوید که آزادی، خواستار خود و خواستار آزادی دیگران است. این درست؛ اما کانت در جهان اخلاق، انطباق عمل را با «صورت» آن و کلی بودن اقدام را کافی می داند. (منظور از صورت در فلسفه ی کانت تنظیم کننده ی وجدانیات  است که با معنی این کلمه در فلسفه ی قدیم تفاوت دارد).

 

سارتر برعکس معتقد است که تصور زیاده از حد مجرد، قادر به تعریف عمل نیستند.

محتوی اخلاق همیشه انضمامی است نه تجریدی. (Concert  انضمامی در مقابل Abs trait  تجریدی: آنچه وجود عینی را نشان می دهدیا تعیین میکند نه صفتی از آن موجود را. مثلا سفید انضمامی است و سفیدی تجریدی.)

در نتیجه غیر قابل پیش بینی است. همیشه باید اخلاق آفرید و ابداع کرد. تنها امر مهم، دانستن این نکته است که آیا آفرینش و ابداع بر اساس آزادی صورت می گیرد یا نه؟

 

در رمان «آسیا روی فلوس» با دختری رو به رو میشویم به نام مگی تالیور که تجسمی از ارزش عواطف است و خود نیز این معنی را میداند. این دختر دلباخته ی جوانی است به نام استفن. جوان دارای نامزدی است بی قدر و عامی. مگی تالیور به جای اینکه با بی قیدی نسبت به دیگران سعادت شخص خود را بجوید، به نام همبستگی بشری راه فداکاری را بر میگزیند و از مردی که دوست دارد چشم می پوشد.

برعکس «سانسورینا» قهرمان داستان «صومعه ی پارم» با قبول اینکه ارزش حقیقی انسان وابسته به عواطف اوست ،اگر به جای او بود ،میگفت که عشق بزرگ شایسته ی برخی فداکاری هاست و در نتیجه معتقد میشد که باید این عشق بزرگ را بر ابتذال یک عشق زناشویی (که موجب پیوستگی استفن و دختر عامی است که باید با او ازدواج کند) ترجیح می داد. وی دختر عامی را فدا میکرد تا سعادت خود را تحقق بخشد و چنانچه استدلال نشان میدهد ،سانسورینا میپذیرد که در زمینه عواطف ،هر جا که لازم افتد خود را نیز فدا کند.

در اینجا ما در برابر دو اخلاق کاملا متضاد قرار گرفته ایم ولی هر دو معادل هستند زیرا هر دو مورد هدف اخلاق جز آزادی نیست.

در زمینه التزام مبنی بر آزادی ،میتوان هر اخلاقی را انتخاب کرد.

 

برگرفته از کتاب «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» - ژان پل سارتر.