یه جایی، یه شخصی و شاید تنها یک فیلم و یا قطعه موسیقی، چیزی که اون حالت نوستالژیک رو توی شما زنده می کنه و پر می گیره و شما رو با خودش می بره، با هم پرواز می کنید و چرخ می زنید و چرخ می زنید تا یواش یواش بعد از یک مدتی بر می گردین روی زمین، بدون اینکه حس زمینی بودن بهتون برگشته باشه.
این حس برای من همیشه برای موسیقی و فیلم بسیار عالی و بی نقص بوده، اما الان اتفاقی ادمیهایی رو دیدم که از بچگی همیشه دوست داشتم ببینمشون، سالها توی یه شهر زندگی می کردیم، با موقعیت جغرافیایی بسیار نزدیک. اما هیچ وقت فرصتی برای از کنار هم گذشتن نداشتیم.
الان حس خیلی عجیبی دارم، فیلمها و موسیقی ها هیچ وقت تغییر نمی کنن، بعد از سالها هم که دوباره بهشون می رسی همونن، اما آدمها موجودات کاملا متفاوتی اند.
من چرا الان پرواز نمی کنم؟
اوایل از اینکه بخوام کارهای که می دونم اشتباهه رو برای دیگران تعریف کنم ابا داشتم، می ترسیدم که تمام کارهای درستمو به هوای این کار ببرن زیر سوال (می دونم که الان هم دقیقا می برن!).
اما نه من نباید آدم کاملی باشم که همه در ظاهر ازش تعریف می کنن و در باطن دوست ندارن جای اون آدم باشن. من اون آدمیم که اشتباه می کنه، اشتباه می کنه و کیف می کنه از این لذت ها و همه غبطه می خورن از اشتباه های کودک وار من.
عیبی نداره، اگه خوردم زمین بلند می شم.
زنده باد اشتباه های بزرگ و کوچیک من و زندگی ای که واقعا اسمش زندگی یه!
چند وقته اونقدر از خوردن حس نوستالژیکی به من دست می ده که احساس می کنم که تا چند وقت دیگه مشکل از در رد نشدن واسم پیش بیاد.
یه قول ظریفی :«من فقط به خاطر این دلیل خودکشی نمی کنم که ممکنه نون خامه ای فردا رو از دست بدم».
منم به این خاطر، این قدر خوشحالم که تمام چرت و پرتهایی که توی حلقم می ریزم را از توی جیبم در می آرم وبه جاش تمام مشکلاتمو رو می ذارم توی جیبم.
وقتی پاشنه پام روی یکی از دانههای گردِ گردن بند پاره شدهایی که مادر بزرگم به عنوان گردن بند خاطرات غیر قابل فراموش شدن در زمان کودکی ام به من هدیه داده بود، رفت ، لغزید و آن چنان به دوران طفولیت و خانوادگیم سقوط کردم که هنوز در نیومدم.
زندگی من بر پایه یک فصل سال بنا شده، واضحه که اون فصلام تابستونه.
من تمام سه فصل دیگه سال رو در حسرت تابستون میگذرونم. پاییزها را همش افسرده ام و در بهت و حیرت اینم که تابستون چه زود تموم شد. سرمای زمستونها را با وعدهی گرمای تابستونها تحمل میکنم و کل بهارها سرخوشم از تابستونی که داره به زودی میآید.
خب، حتما به این فکر میکنین که تابستونها را دقیقا چی کار میکنم؟
باید بگم دقیقا هیچی،هیچ وقت فرصت انجام کارهایی که دلم میخواد رو پیدا نمی کنم،برای همین در انتظار تابستون سال بعد میشینم!
خدایا خودت کمکم کن!
خلاصه مثل کشف کردن لذتی که هیچ وقت نمی دونستی وجود داره و از لذت بردن ازش هم سیر نمی شی.
این جمعه، از صبح صد دفعه بیدار شدم و دوباره خوابیدم، چون هیچ برنامه دیگه ای برای گذروندنش نداشتمُ بیدار که شدم با کسلی دورو برم رو نگاه می کردم. احتمالا برنامه تا عصر همینه تا یه جایی پیدا کنیم واسه بیرون رفتن و تا شب برنامه مون رو همون جا پر کنیم. نه دیگه، اون جمعه یک هفته هم دووم نیاورد.
آره، من می تونم سالها بعد بشینم برای نوه هام تعریف کنم که یک جمعه لذت بخش ای داشتم که یکی از زمانهای خوش زندگی من رو ساخته (و هرهر بهم خواهند خندید!)
اما باید سالها، هرجمعه در انتظار این جمعه ای که هیچ وفت نمی آید بشینم.
بدیش اینه که زیادی خواهیم،یکی دو تا کافی نیست، باید هر چیز خوبی دائمی باشه تا ازش واقعا لذت ببریم.
P.S: سابقا وقت زیادی ازم گرفته می شد تا یک عکس مناسب برای اینجا پیدا کنم، اما الان تمام سایتهای اشتراک عکس بستست. خلاصه مملکت گل و بلبل اجازه نمیده یه عکس اینجا واسه دل خودمون بذازیم. عجب زندگی ای!
در لیوان چایی ام شناورم و با هر هم زدنی خودم رو گم میکنم. به خاطر تمام حماقتهایی که وقتی متوجهشان شدم، زدم زیر گریه،و به خاطر روابط کشکیای که اینجا و آنجا آغاز میشند و هیچ گاه توان تمام کردن آنها را نداریم. به خاطر تلاشهای بی مورد، به خاطر صدها بار زمین خوردن و بلند شدن. به خاطر بدبخت بودن و همیشه در بدبختی باقی موندن و امکان تغییری نداشتن و همیشه دور خود چرخیدن. جوابی هم برای تمامی این سوالها و سر درگمیها پیدا نمی شه. خوشحالی ما به تار مویی وابسته است که هیچوقت دووم نمی آره.
P.S: نه من اصلا خوب نیستم، روزهاست که صبحها با حسرت به تختخوابم نگاه می کنم و بارها از خودم میپرسم که فرصتی دارم که لحظهای استراحت کنم. گلوم درد میکنه و روابط انسانی برام دردناکه، دوست دارم اونقدر مریض باشم تا تمام روز رو توی خونه استراحت کنم و کتابی در دستم بگیرم و سر و تهاش رو دربیارم. مثل مسنهایی که از کوچکترین تغییر شرایط میترسن، حتی نمیتونم به خودم استراحت بدم.
زندگی متشکله از دروغهایی که مردم بهت میگن و ترسهایی که در درون خودت داری. حالا اینکه که کدوم بدتره رو نمیدونم.
پریشب نشسته بودیم با یکی از بچه های اهل دل صفت حاج آقاها رو بر میشمردیم: اولش شروع کردیم با «تسبیح، شکم گنده، پیرهن روی شلوار، ته ریش، غبغب» بعد که یه خورده گذشت، نشستیم فکر کردیم به «استغرالله گفتن، زنان کوچه و خیابان رو ناموس خود فرض کردن و زیرزیرکی دخترهای رهگذر رو پاییدن». اما جز کاملا انکارناپذیرش برای من «زن دوم» بود. بعد از اینکه گفتم «زن دوم» داشتیم از خنده خفه میشدیم.
یعنی اگه شخصی همه این صفتها را داشته باشه اما عاری از زن دوم باشه، از نظر من حاج آقا نیست. خلاصه یه همچین آدمهایی هستند؛
خب، آدمها سعی می کنند همیشه پیشرفت کنن، اما به جان خودم من در هر چی پیشرفت کنم، هیچ وقت نمی تونم آخر هفته خوب واسه خودم بسازم. می تونم عاشق بشم، بریم عصر جمعه رو دور دور بزنیم، دیگه به این فکر نیافتم که واای یک عصر جمعه دیگه. چون می بینم که خوندن کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" در عصر جمعه بسیار کشکی و کسل کننده است.
خلاصه اینکه هر کسی به من پیشنهادات سازنده بده، یک دنیا ازش ممنون می شم و کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" را به عنوان تشکر بهش هدیه می کنم.
باشد که هفته بعدی این گونه کشکی نخواهد بوده باشد، چون به خودکشی من انجامیده می گردد.
P.S: یعنی می خواهید بگید همتون جمعه صبحها پا میشین میرین کوه؟! بی خیال!
به همین ترتیب در مورد زهرا و Zara!
هی ور میدارم انگشتمو می کنم تو دماغم، بعد هی میام با این ژل ضد عفونیها دستامو تمیز می کنم، مثل چی.
نمیدونم والا، میگن خوب نیست.
قرار بر این بود که در این قسمت چیز مهمی بنویسم، اما هر چی تلاش کردم اون گل واژه از خاطر گذشته شده ام را به یاد نیاوردم، اگر فکر می کنید که به مرضی دچار شده ام، باید این امر سخیف را تکذیب نمایم، همچنان تاکید کنم که در حال حاضر در آستانه چهارده سالگی به سر می بروم و لاغیر.
درسته مملکت، مردم رو محدود می کنه اما چرا باید این محدودیت وارد فکر ما هم بشه؟ این صحبتها نشون می ده که ما هم داریم با این نوع فکر این تصور رو به وجود میاریم که در لباس پوشیدن هم آزادی نداشته باشیم.
پس معنی آزادی چیه؟