تبليغاتX
Note Of A Dirty Old Man
دیدی توی بچگی، همیشه یک تصویر توی ذهنت هست که وقتی بزرگ شدی، تمام مدت تلاش می کنی که بهش برسی؟

یه جایی، یه شخصی و شاید تنها یک فیلم و یا قطعه موسیقی، چیزی که اون حالت نوستالژیک رو توی شما زنده می کنه و پر می گیره و شما رو با خودش می بره، با هم پرواز می کنید و چرخ می زنید و چرخ می زنید تا یواش یواش بعد از یک مدتی بر می گردین روی زمین، بدون اینکه حس زمینی بودن بهتون برگشته باشه.

این حس برای من همیشه برای موسیقی و فیلم بسیار عالی و بی نقص بوده، اما الان اتفاقی ادمیهایی رو دیدم که از بچگی همیشه دوست داشتم ببینمشون، سالها توی یه شهر زندگی می کردیم، با موقعیت جغرافیایی بسیار نزدیک. اما هیچ وقت فرصتی برای از کنار هم گذشتن نداشتیم.

الان حس خیلی عجیبی دارم، فیلمها و موسیقی ها هیچ وقت تغییر نمی کنن، بعد از سالها هم که دوباره بهشون می رسی همونن، اما آدمها موجودات کاملا متفاوتی اند.

من چرا الان پرواز نمی کنم؟

+ نوشته شده در 17 Nov 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

بعضی کارها هست که با اینکه می دونی اشتباهست نمی خواهی ولشون کنی و همچنان ادامه می دی. این کارها اون لذتی رو بهت می دن که شاید با یک عمر عمل صالح این لذت نصیبت نشه.

اوایل از اینکه بخوام کارهای که می دونم اشتباهه رو برای دیگران تعریف کنم ابا داشتم، می ترسیدم که تمام کارهای درستمو به هوای این کار ببرن زیر سوال (می دونم که الان هم دقیقا می برن!).

 اما نه من نباید آدم کاملی باشم که همه در ظاهر ازش تعریف می کنن و در باطن دوست ندارن جای اون آدم باشن. من اون آدمیم که اشتباه می کنه، اشتباه می کنه و کیف می کنه از این لذت ها و همه غبطه می خورن از اشتباه های کودک وار من.

عیبی نداره، اگه خوردم زمین بلند می شم.

زنده باد اشتباه های بزرگ و کوچیک من و زندگی ای که واقعا اسمش زندگی یه!

+ نوشته شده در 28 Oct 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

از این چایی لیپتونها با شکر اضافه با نون داغ داغ داغ، صبحها اونقدر می چسبه که دوست دارم تموم عمرمو بدم، بشینیم سر این صبحها غیبت کنیم و روزه خواری.

چند وقته اونقدر از خوردن حس نوستالژیکی به من دست می ده که احساس می کنم که تا چند وقت دیگه مشکل از در رد نشدن واسم پیش بیاد.

یه قول ظریفی :«من فقط به خاطر این دلیل خودکشی نمی کنم که ممکنه نون خامه ای فردا رو از دست بدم».

منم به این خاطر، این قدر خوشحالم که تمام چرت و پرتهایی که توی حلقم می ریزم را از توی جیبم در می آرم وبه جاش تمام مشکلاتمو رو می ذارم توی جیبم.

 

+ نوشته شده در 29 Aug 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

وقتی پاشنه پام روی یکی از دانه­های گردِ گردن بند پاره شده­ایی که مادر بزرگم به عنوان گردن بند خاطرات غیر قابل فراموش شدن در زمان کودکی ام به من هدیه داده بود، رفت ، لغزید و آن چنان به دوران طفولیت و خانوادگیم سقوط کردم که هنوز در نیومدم.

+ نوشته شده در 14 Aug 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

زندگی من بر پایه یک فصل سال بنا شده، واضحه که اون فصل­ام تابستونه.

من تمام سه فصل دیگه سال رو در حسرت تابستون می­گذرونم. پاییزها را همش افسرده ام و در بهت و حیرت اینم که تابستون چه زود تموم شد. سرمای زمستونها را با وعده­ی گرمای تابستون­ها تحمل می­کنم و کل بهارها سرخوشم از تابستونی که داره به زودی می­آید.

خب، حتما به این فکر می­کنین که تابستون­ها را دقیقا چی کار می­کنم؟

باید بگم دقیقا هیچی،هیچ وقت فرصت انجام کارهایی که دلم می­خواد رو پیدا نمی کنم،برای همین در انتظار تابستون سال بعد می­شینم!

 

 

+ نوشته شده در 6 Aug 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

همش وقتی یک مطلبی رو می خونم و تموم می شه و می خوام back رو بزنم، می ترسم مغز منم سر جای اولش، -قبل از اینکه نوشته رو بخونم- برگرده.

خدایا خودت کمکم کن!

+ نوشته شده در 25 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

هفته پیش جمعه استثنایی ای داشتم، تمام تمام دغدغه های زندگی رو ول کرده بودم و از صبح جمعه لذت می بردم، اونقدر بهم چسبیده بود که قرار گذاشتم تمام جمعه های هفته به همین منوال بگذره.

خلاصه مثل کشف کردن لذتی که هیچ وقت نمی دونستی وجود داره و از لذت بردن ازش هم سیر نمی شی.

این جمعه، از صبح صد دفعه بیدار شدم و دوباره خوابیدم، چون هیچ برنامه دیگه ای برای گذروندنش نداشتمُ بیدار که شدم با کسلی دورو برم رو نگاه می کردم. احتمالا برنامه تا عصر همینه تا یه جایی پیدا کنیم واسه بیرون رفتن و تا شب برنامه مون رو همون جا پر کنیم. نه دیگه، اون جمعه یک هفته هم دووم نیاورد.

آره، من می تونم سالها بعد بشینم برای نوه هام تعریف کنم که یک جمعه لذت بخش ای داشتم که یکی از زمانهای خوش زندگی من رو ساخته (و هرهر بهم خواهند خندید!)

اما باید سالها، هرجمعه در انتظار این جمعه ای که هیچ وفت نمی آید بشینم.

بدیش اینه که زیادی خواهیم،یکی دو تا کافی نیست، باید هر چیز خوبی دائمی باشه تا ازش واقعا لذت ببریم.

 

P.S: سابقا وقت زیادی ازم گرفته می شد تا یک عکس مناسب برای اینجا پیدا کنم، اما الان تمام سایتهای اشتراک عکس بستست. خلاصه مملکت گل و بلبل اجازه نمیده یه عکس اینجا واسه دل خودمون بذازیم. عجب زندگی ای!

+ نوشته شده در 23 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف

در لیوان چایی ام شناورم و با هر هم زدنی خودم رو گم میکنم. به خاطر تمام حماقتهایی که وقتی متوجه­شان شدم، زدم زیر گریه،و به خاطر روابط کشکی­ای که اینجا و آنجا آغاز می­شند و هیچ گاه توان تمام کردن آنها را نداریم. به خاطر تلاشهای بی مورد، به خاطر صدها بار زمین خوردن و بلند شدن. به خاطر بدبخت بودن و همیشه در بدبختی باقی موندن و امکان  تغییری نداشتن و همیشه دور خود چرخیدن. جوابی هم برای تمامی این سوالها و سر درگمی­ها پیدا نمی شه. خوشحالی ما به تار مویی وابسته است که هیچ­وقت دووم نمی آره.

P.S: نه من اصلا خوب نیستم، روزهاست که صبحها با حسرت به تختخوابم نگاه می کنم و بارها از خودم می­پرسم که فرصتی دارم که لحظه­ای استراحت کنم. گلوم درد می­کنه و روابط انسانی برام دردناکه، دوست دارم اونقدر مریض باشم تا تمام روز رو توی خونه استراحت کنم و کتابی در دستم بگیرم و سر و ته­اش رو دربیارم. مثل مسن­هایی که از کوچکترین تغییر شرایط می­ترسن، حتی نمی­تونم به خودم استراحت بدم.

زندگی متشکله از دروغهایی که مردم بهت می­گن و ترسهایی که در درون خودت داری. حالا اینکه که کدوم بدتره رو نمی­دونم.

+ نوشته شده در 18 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

پریشب نشسته بودیم با یکی از بچه های اهل دل صفت حاج آقاها رو بر می­شمردیم: اولش شروع کردیم با «تسبیح، شکم گنده، پیرهن روی شلوار، ته ریش، غبغب» بعد که یه خورده گذشت، نشستیم فکر کردیم به «استغرالله گفتن، زنان کوچه و خیابان رو ناموس خود فرض کردن و زیرزیرکی دخترهای رهگذر رو پاییدن».  اما جز کاملا انکارناپذیرش برای من «زن دوم» بود. بعد از اینکه گفتم «زن دوم» داشتیم از خنده خفه می­شدیم.

یعنی اگه شخصی همه این صفتها را داشته باشه اما عاری از زن دوم باشه، از نظر من حاج آقا نیست. خلاصه یه همچین آدمهایی هستند؛

+ نوشته شده در 13 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

الان نمی دونم امروز هنوز تعطیلی آخر هفته حساب می شه یا نه، اما بسیار سعی کردم که  تعطیلی آخر این هفته وارد لیست "یک آخر هفته کشکی دیگر" نشه.

خب، آدمها سعی می کنند همیشه پیشرفت کنن، اما به جان خودم من در هر چی پیشرفت کنم، هیچ وقت نمی تونم آخر هفته خوب واسه خودم بسازم. می تونم عاشق بشم، بریم عصر جمعه رو دور دور بزنیم، دیگه به این فکر نیافتم که واای یک عصر جمعه دیگه. چون می بینم که خوندن کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" در عصر جمعه بسیار کشکی و کسل کننده است.

خلاصه اینکه هر کسی به من پیشنهادات سازنده بده، یک دنیا ازش ممنون می شم و کتاب "مکاشفه در باب فلسفه های مذهبی در عصر مدرن" را به عنوان تشکر بهش هدیه می کنم.

باشد که هفته بعدی این گونه کشکی نخواهد بوده باشد، چون به خودکشی من انجامیده می گردد.

P.S: یعنی می خواهید بگید همتون جمعه صبحها پا میشین میرین کوه؟! بی خیال!

+ نوشته شده در 11 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

حالا اگه مثلا اسم "فاطمه" رو بر می دارن، می ذارن Fatima خیلی با کلاس و اینها می شه دیگه، حتما!

به همین ترتیب در مورد زهرا و Zara!

+ نوشته شده در 11 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف

هی ور می­دارم انگشتمو می کنم تو دماغم، بعد هی میام با این ژل ضد عفونی­ها دستامو تمیز می کنم، مثل چی.

نمیدونم والا، می­گن خوب نیست.

+ نوشته شده در 7 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف

قرار بر این بود که در این قسمت چیز مهمی بنویسم، اما هر چی تلاش کردم اون گل واژه از خاطر گذشته شده ام را به یاد نیاوردم، اگر فکر می کنید که به مرضی دچار شده ام، باید این امر سخیف را تکذیب نمایم، همچنان تاکید کنم که در حال حاضر در آستانه چهارده سالگی به سر می بروم و لاغیر.

+ نوشته شده در 6 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

زندگی من عبارتست از: روزهای طاقت فرسا و آخر هفته های کشکی!

+ نوشته شده در 4 Jul 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |

درباره جریاناتی که اخیرا به وجود اومده، وقتی با مردم صحبت می کنی، ناخودآگاه این باور رو به وجود می آرند که «اصلا چرا باید آدمها لباسی بپوشند که به چشم بیاد؟/ چرا باید از رنگهای شاد در پوششون استفاده کنند؟/ و ... ».

درسته مملکت، مردم رو محدود می کنه اما چرا باید این محدودیت وارد فکر ما هم بشه؟ این صحبتها نشون می ده که ما هم داریم با این نوع فکر این تصور رو به وجود میاریم که در لباس پوشیدن هم آزادی نداشته باشیم.

پس معنی آزادی چیه؟

+ نوشته شده در 27 May 2010ساعت توسط پیرمرد کثیف |